قببلترها وقتي جايي بودم حسي مرا آزار ميداد كه من نبايد اينجا باشم يا اصلا اينجا چكار ميكنم؟ جايي را پيدا ميكردم يا كسي را كه اين حس ناخودآگاه از بين ميرفت. اين فكر وقتي به سرم ميزد كه جايي بودم كه به وضوح ميفهميدم بودنم در آنجا يا انجام كاري را در خود نميديدم. اينطور نيست كه بگويم كار خلافي انجام ميدادم، نه. به عبث بودن و اينكه كار بهتري ميتوانم انجام دهم مربوط ميشد. اما حالا اينطور نيست. آن حس گم شده و انگار رشتهي كار از دست در رفته. انگار كه در راهي با دوستان و آشنايان داري ميروي و كمكم حواست به اطرافت نباشد، خودت را و پيرامونت را تعريف نكرده باشي و راه را نشناسي، به راههايي ميافتي كه پرتگاه نيست، مسير همان است و دوستان و مردم را ميبيني كه هرچند آنها هم با هم نيستند اما دور افتادهاي و به جاي راه اصلي داري از راهي فرعي گذر ميكني. هر چه هست حس ميكني نيايد اينطور ميبود يا من آن نبودهام يا نميخواستهام اينگونه طي مسير كنم. گاهي از دور دستي تكان ميدهي و مردم با محبتند و هر كدام از گذرهاي گاه سخت خود سعي عبور دارند و تو انگار در راهي سادهتر قدم گذاشتهاي ولي دلت صخرهاي صعب ميخواهد كه به سختي از آن بالا بروي و بعد لحظهاي رويش بنشيني و دلت خوش باشد و عرقت را از پيشاني بگيري و كسي را پيدا كني كه لحظهاي از آن را با تو بگذراند يا گذرانده باشد. به چيزي دست يابي نه شئي و جنسي، حرمت و حسي كه تو را بالاتر از خودت ببرد كه احترامت را به خودت بيشتر كند كه خودت را و همه را بيشتر دوست داشته باشي.
زندگي خطهاي اصلي زيادي دارد. راههايي كه از قبل آمادهاند. تحصيل، ازدواج و… شايد ما اينطور آنها را «بايد» قرار دادهايم. اما هست. انگار به راه فرعي افتادهاي اگر بياعتناي اينها باشي. انگار چيزي كم داري. نه از ديگران كه از خودت، خودي كه بايد ميبود. زندگي مسيري است كه ميرويم. و راهها بسيار و هر لحظه توان انتخاب چندين و چند راه را داريم، با انتخابهايي كه به نظر كوچكند. ولي با دقت ميتوان حتا لحن حرفي را كه ميزني در آن دخيل دانست. اگر به سرنوشت معتد باشيم بايد بگويم ما هزاران سرنوشت داريم كه مختار به انتخاب آنيم. اگر من اين نوشته را دارم مينويسم، شايد كسي بگويد من ميتوانستم ننويسم ولي ميشود گفت كه من بايد اين را مينوشتم چون چيزي غير از اين نيست. براي من اينطور است كه كاري را كه ميكنيم وجه دوگانهاي از انتخاب و جبر است. مجبور به انتخابيم و هر راه كه انتخاب ميكنيم همان سرنوشت ما بوده. از خود نميشود فرار كرد، و رسيدن به خودي كه خواهان آنيم، سخت. مني كه بياباني روبرويم ميبينم از دور دست تكان ميدهم و از دور همديگر را ميبينيم.
نميخواهم فكر كنيد كه اين نوشته براي اين است كه بخواهم بگويم آدمي بايد به قلههاي افتخار برسد يا پيشرفت همان ماشين بهتر است يا پول. قضيه حس آدم است از خودش.
