17

امروز روز خوبي بايد مي‌بود

مي‌گفتم باران مي‌بارد

و تو را مي‌بوسيدم

وقتي مي‌خنديدي

دوشنبه هوا گرفته بود

و هيچ باراني نباريد

جز از چشمان تو

من داشتم مي‌رفتم

و درخت‌هاي پريشان

دوان‌دوان از كنارم مي‌گذشتند

هر بار مرا صدا زدي چيزي در گلويم شكست

من باز فعل‌هاي صيقل خورده‌اي براي نفس كشيدن پيدا كردم

براي صدا زدنت

دايره‌اي كوچك از واژگان مستاصل

با موهايي پريشان كه من داشتم

چطور نگاهت را بگويند؟

من در صندلي‌هاي انتظار قايم شدم

تو در سلام‌ها گسترده

ابري سرد كه از كوچه‌ها مي‌گذرد

آفتابي تند كه دلتنگي‌ام را در خانه پهن كند

مثل ساعتي كه روي يك خواب بماند

دلتنگي شكل ساده‌اي دارد

لباس‌هايت كه بوي تو را فراموش كرده‌اند

مثل چشم‌هايي كه از قاب به من نگاه مي‌كنند

به همه جا به پشت سرم خيره شدم

كاش تو را صدا مي‌زدم

وقتی می‌خنديدی

مي‌گفتم باران مي‌بارد

ژانویه 28, 2012 at 7:51 ب.ظ. ۱ دیدگاه

تکرار دوست داشتنی‌ها

نشسته بودم فايل‌ها رو مرتب می‌کردم برای خونه تکونی کامپيوتر و ويندوز عوض کردن. يه زمانی بود که هنوز يوتيوب دنيا نيومده بود (آره ماها اينقدر پير شديم) يه سايت ژاپنی پيدا کرده بودم که فقط می‌دونستم توش کليپ موزيک گذاشته حدود چهار گيگ می‌شد. اون زمونا چهار گيگ خيلی بود. مهدی عالمی  برام دانلود کرد و البته مفتی هم دانلود نکرد. بعد ديدم آهنگاي زيادی تو سبک جز و کانتری بودن. يکی از اونا يه آهنگ از jim Croce  است که تا حالا بيشتر از 42 بار گوش دادم. يه زمانی ويکيپديا نبود. اما حالا هست. چراشو نمی‌دونم ولی اونجا وقتی درباره جيم سرچ می‌کردم فهميدم تو سی سالگی مرده. خلاصه اينا شايد به خاطر تولد قلابی من تو فيس بوک اتفاق افتاده باشه.

مسئله اينه که چرا يه آهنگ رو بايد گوش داد و خلاصه کلی گناه‌گير شد و تازه باز هم ازش خوشمون بياد درحالی که نه می‌خواد و نه می‌تونه تغييری تو نرخ ارز داشته باشه. به نظر من که کار بيهوده‌ايه. تا نظر شما چی باشه. اين يه شعر با کليپ مورد نظره. jim Croce  رو احتمالا با آهنگای Time In A Bottle شنيدين. فکر کنم الان تنها راه اينکه من از خواننده ايرانی خوشم بياد اينه که شعری روايی بخونه. يا چيزی عجيب غريب که بهتره خود خواننده و آهنگ ساز کشف کنه. گفته باشم من هيچ کمکی نمی‌کنم.  لينک همين آهنگ تو يوتيوب.

You Don’t Mess Around With Jim 197

Uptown got its hustler,
The bowery got its bums,
Forty-second street got big Jimmy Walker,
He’s a pool shootin’ son of a gun
Yeah. he’s big and dumb as a man can come
But he’s stronger than a country hoss,
And when the bad folks all get together at night
You know they all call big Jim “Boss,”
Just because

And they say, “You don’t tug on Superman’s cape,
You don’t spit into the wind
You don’t pull the mask off that ol’ Lone Ranger
And you don’t mess around with Jim.”

Well outta south Alabama come a country boy
Say he’s lookin’ for a man named Jim
“I am a pool-shootin’ boy, my name is Willy McCoy
But down home they call me Slim
Yeah I’m lookin’ for the King of 42nd Street
Driving a drop-top Cadillac
Last week he took all my money and it may sound funny
But I come to get my money back.”

And everybody say, “Jack, don’t you know,
You don’t tug on Superman’s cape,
You don’t spit into the wind
You don’t pull the mask off that ol’ Lone Ranger
And you don’t mess around with Jim.”

Well a hush fell over the pool room
as Jimmy come boppin’ in off the street
And when the cuttin’ was done the only part that wasn’t bloody
Was the soles of the big man’s feet
Yeah he was cut in ’bout a hundred places,
And he was shot in a couple more
And you better believe they sung a different kind of story
When big Jim hit the floor.

“You don’t tug on Superman’s cape,
You don’t spit into the wind
You don’t pull the mask off that ol’ Lone Ranger
And you don’t mess around with Slim.”

Yeah, big Jim got his hat
Find out where it’s at
And it’s not hustlin’ people strange to you
Even if you do got a two-piece custom-made pool cue

Yeah you don’t tug on Superman’s cape
You don’t spit into the wind
You don’t pull the mask off the ol’ Lone Ranger
And you don’t mess around with Slim

ژانویه 25, 2012 at 9:54 ب.ظ. بیان دیدگاه

16

با تنم غريبه نبودي

من دست داشتم

تو دست داشتي در اين اشتياق

تو چشم به من

من به راه‌هاي فرعي.

گفتم بايد قابي بگيرم

براي كفش‌هاي خاكي از خاطرات

خيابان جاي خوبي براي چشم‌هاي ما نيست.

آينه كوچكي بگيرم

گردن بياندازم

خودت را در من ببيني

حتا وقتي هوا خوش نباشد.

چيزي بايد مانده باشد

ته اين روزها

تو را در من زنده كند

مثل خط‌هاي دستت

يا پنجره‌اي كه تو باز كرده‌اي.

بايد دفتري بگيرم

تا جاودانگي فقط يك سطر فاصله است.

شايد يك شب سراغ هم را بگيريم

بگويي پاييز هم فصل ما نبود

زخم خطاهاي كهنه را

هر روز بايد از پوست جدا كرد

باز ديشب

دلتنگي تكه‌تكه از سطل‌هاي زباله آويزان بود

و تختخواب، خود را به نشنيدن مي‌زد.

چشم به پنجره‌اي باز

دست‌هاي خسته از بغل گرفتن خود و

غباري كه غرق مي‌شويم در آن.

تني كه يخ زده است

با هيچ آهي گرم نمي‌شود

تو هم دست داشتي در اين اشتياق.

دسامبر 8, 2011 at 12:37 ق.ظ. بیان دیدگاه

چيزي براي زمزمه

دوست داري آهنگو گوش كن شعرو بي‌خيال. بعد شعرو گوش كن بعد بشين يه جا تنهايي گوش كن. بعد تو خيابون كه هستي زمزمه كن. فقط سه دقيقه زيباست زندگي. اما خوبيش اينه كه ميتوني دوباره گوش بدي. دوباره سه دقيقه زيباي ديگه. اما غمگين.

اين آهنگو آقا رضا همكارمون تو صوت و تصوير شيراز كرده بود زنگ‌خور موبايلش. نمي‌گذاشت بخونه و سريع جواب مي‌داد. خلاصه دمت گرم آقا رضا.

Soldier Of Fotune

Deep Purple

(Blackmore/Coverdale)

I have often told you stories
About the way
I lived the life of a drifter
Waiting for the day
When I’d take your hand
And sing you songs
Then maybe you would say
Come lay with me love me
And I would surely stay

But I feel I’m growing older
And the songs that I have sung
Echo in the distance
Like the sound
Of a windmill goin’ ’round
I guess I’ll always be
A soldier of fortune

Many times I’ve been a traveler
I looked for something new
In days of old
When nights were cold
I wandered without you
But those days I thought my eyes
Had seen you standing near
Though blindness is confusing
It shows that you’re not here

Now I feel I’m growing older
And the songs that I have sung
Echo in the distance
Like the sound
Of a windmill goin’ ’round
I guess I’ll always be
A soldier of fortune
Yes, I can hear the sound
Of a windmill goin’ ’round
I guess I’ll always be
A soldier of fortune

يه لينك براي دانلود آهنگ

اينم يكي ديگه براي دانلود

اينم با كيفيت بهتر ولي استريمه

اجراي ضايعي از اين كار توسط گروه ميرا براي درك بيشتر زيبايي اين آهنگ

يك ويدئو

اينم ويدئو از اجرايي ديگه كه بلك‌مور هم هست.

نوامبر 8, 2011 at 11:51 ب.ظ. بیان دیدگاه

15

مسخ شدم با حرف‌هايت

دمكه‌هاي پيراهنم را تا ته بايد مي‌بستم

كه هيچ هوايي بر من غالب نباشد

جز آنچه تو گفتي

موجي از مثل‌هايت رگ‌هايم را بست

بغض نبايد مي‌كردم

و پاهايي كه به دنبال تو كشان كشان بود

مرا به خنده‌اي اشك‌آلود مبتلا كرد

تو چشم‌هايت به دامن‌ها گير كرده بود

من موهايي را مي‌خواستم كه چنگ بزنم

مرا رها كند

كوچه‌اي خلوت بيابم

خودم باشم و خدايي

كه از تو روايت نشده باشد

عقّم مي‌آيد بگويم درد دارم

چشم‌هاي پوچ كه بر اندام يكديگر روانند

چه عيبي دارد

به دنبال رمه‌اي براي تركه‌اي كه در دست داري

چه عيبي دارد

من گرگ باشم

در لباس خودم

چه عيبي دارد هر روز هر روز هر روز

بميرم

و از قادري كه ساخته‌اي راضي نباشي

من مقصر بودم

خودم را براي زنده بودن انتخاب كردم

اين طناب تا استخوان رفته

اگر خوني از من نمانده تقصير كسي نيست

جبر چيزي است كه پاي تخته آموختم

و عزراييل در كتاب‌هاي ديني از همه دوست داشتني‌تر بود

عقم مي‌آيد چرا صداي تو هميشه بلندتر است

و من بايد لاي سطرهايي باشم كه كسي نمي‌بيند.

برگ‌هاي نامنتظر درختان

سبز چرك گرفته‌ايست كه در غزل‌ها نمي‌گنجند

صداهايي كه تمام حيوانات از بر مي‌خوانند

مرا ياد كسي نمي‌اندازد

من منتظر نيستم

كسي نيست كه صداي فراموش شده مرا يادم بياورد

كسي نيست كه آفتاب، چشم‌هايش را نزند

كسي نيست كه زنگ بزند

بگويد بخواب

بخواب و خودت را براي ديدن شب‌هاي مرده آماده كن

روزي با سايه‌هاي گريزان آشنا خواهي شد

و نگاهت را خواهند فهميد

اما زبان هم را نمي‌دانيد

اکتبر 4, 2011 at 2:43 ب.ظ. 2 دیدگاه

هفت سال بعد در چنين روزي

هفت سال ديگر پريا مي‌رود مدرسه. فرزاد پسر خواهرم و آريا و آرام بچه‌هاي دايي مهدي. شقايق شامحمدي و اميد باقري هم هفت ساله‌اند آن موقع. البته اگر دولت مردان تصميم به حذف مدارس و ادغام آموزش‌و‌پرورش و سپاه نگرفته باشند.

من آن موقع 30 سال‌ام است و در عنفوان جواني به خاطرات آرميچر فكر مي‌كنم. يك طاقه چادر سياه براي لباس فرم مدرسه‌اش گرفته باشم. ايران مرزهاي پيشرفت را درنورديده باشد و به خاطر سرعت زياد چرخ‌هايش درآمده باشد. وودي آلن شايد زنده نباشد. كورت ونه‌گات كتاب جديدش را چاپ مي‌كند و دايناسورها فيلم‌هاي دانلودي‌شان را روي سيستم‌هايي كه دچار آلزايمر شده‌اند نگاه مي‌كنند. فرنچ كيس در ملاء عام آزاد شده باشد به شرط اينكه لهجه فرانسه‌اش را درست ادا كنند. هنوز دعاي باران مد باشد. محمود احمدي‌نژاد صورتش را تيغ انداخته و من نگران درس‌هاي تاريخ پريا باشم. هفت سال ديگر.

سپتامبر 21, 2011 at 7:07 ب.ظ. 2 دیدگاه

باخ، نافلر، ميولا و ديگر قضايا

در افسانه 1900  وقتي تيم راث دارد به تكنوازي رقيبش گوش مي‌كند دوستش مي‌آيد كنارش و مي‌گويد چرا گريه مي‌كني؟ و جواب مي‌ده زيباست.

نويسنده اين وبلاگ درباره اين پست گفت: شايد به نظر سانتي‌مانتال بياد كه يكي به موسيقي گوش بده و اشك بريزد. اما پيشنهاد مي‌كنم يك سري تكنوازي‌ها و قطعه‌هاي موسيقي رو يكبار ديگه گوش بدين تا حداقل درك كنين كه بعضي از اين‌ها آدم را بيچاره مي‌كند و تازه شايد آدم را به گريه بيا‌ندازد. براي مثال از كلاسيك‌ها مي‌توانيد شروع كنيد.

نويسنده با نام جعلي كه از گفتن نام واقعي خود ابا دارد در بخش ديگري از پست خود توضيح داد: گاهي شما يه چيزي رو خيلي دوست دارين ولي ميدونين نميشه هر وقتي اونو تحمل كرد. نه اينكه حال آدمو به هم بزنه، از تحمل آدم خارجه. لابد موسيقي فيلم آملي رو شنيدين. يا قطعات فيلم‌هاي سه‌گانه آبي، سفيد، قرمز. موسيقي مرد مرده از نيل يانگ رو چطور؟

قبول دارم پاي نوستالژي هم كه بياد وسط واويلا. نمي‌خوام از جنبه رمانتيك قضيه ادامه بدم. لابد همه يه آهنگو دارن كه براشون كلي خاطرات خوب و رو تداعي كنه و البته بد. مثلا اگه بخوام مثال نوستالژيك بزنم «هفته خاكستري» فرهاد بهترين مثاله. يا براي خودم آهنگ Hey you پينك‌فلويد. يا Creep  راديوهد نسخه آكوستيكش.

از كاراي ديگه مي‌تونم به اكثر كاراي Astor Piazzolla مخصوصا Libertango. قطعه Manha de carnaval يكي از اجراهاي سه گيتاريست دلوچيا، ميولا و مك‌لافلين در آلبوم گيتارتريو. و كاراي كلاسيك كه الان يادم نمياد ولي از باخ خيلي زياد هستش مثال بزنم.

او در ادامه گفت: چند وقتيه كه گير كردم به قطعه فكر كنم going home از Mark Knopfler كه موسيقي فيلم Local Hero هستش. اين آهنگ هيچ ربطي به نوستالژي و رمانتيك و اين جور چيزا نداره. فقط نميشه ولش كرد. نميشه. يه جورايي از گوش ميره تو تن آدم، خلسه‌اي (حيواني و حرام) به آدم دست ميده و تو راهش يكدفعه پشت يه چيزي گير مي‌كنه و اشك آدم در مي‌آد. همين. همه اينايي كه مثال زدم همين كار حرام و ناشايست رو انجام مي‌دن.

لازم به ذكر است در پايان اين جلسه لينك‌هايي جهت عبرت جوانان ارائه شد:

لينك يكي از اجراهاي نافلر از اون آهنگ كذايي در يوتوب.

اينم از اون قطعه نيل يانگ روي فيلم مرد مرده. كيفيت بهترشو پيدا نكردم. البته خوره هم نشدم بگردم.

اجراي ليبرتانگو از پياتزولا در يوتوب.

سپتامبر 8, 2011 at 4:30 ق.ظ. 2 دیدگاه

14

ماه روشن

روی شکم

روی خواب‌های شهوتناک خود غلط می‌زنم

در خانه‌ای که باید هر خشتش نصیحتی زننده باشد

سیلی محکمی به فکی آوازه‌خوان

در اتاقي با آواهايي تازه

كه مرا از تو مي‌پوشاند

من که خاکستر می‌شدم

پشت بامی طولانی تا سیاهی

دلگیرتر

تنهاتر

چشمان تر تو

كه مرا به حفره‌ای تاریک می‌غلتاند.

كاش همه بدانند

روزها را باید چشم بست

که خواب روزهای روشن دید

حقیقت، ماه پشت ابر نبود

گم ستاره‌هایی

آغشته به آبی احمقانه‌ای که در روز روز هميشه جاری است.

من در تجسم غذای مانده دیشب دلم می‌گیرد

در دردي كه از مچ‌هاي دست آويزان است

در نخ‌هاي سفيد موهایم قایم می‌شوم

و هیچوقت نمی‌خواهم به چشم‌هایی خیس نگاه کنم

ترانه‌ای خیره به گل‌های قالی بودم

و به تنت مي‌آويزم که زیر نور ماه لاغرتر می‌شود

سپتامبر 7, 2011 at 3:05 ب.ظ. 2 دیدگاه

زنگبار يا دليل آخر

ناگهان دريافت كه يهوديان تقريبا همانند كه سياهان در آمريكا. اين دختر اين جا روي كشتي درست همان نقشي را داشت كه جيم سياه پوست براي هكلبري فين. كسي بود كه بايد آزادش كرد. پسر كمي بر او حسادت كرد. آدم بايد يا سياه باشد يا يهودي تا حق داشته باشد بي غرغر و نق‌نق بزرگ‌ترها فرار كند. چيزي نمانده بود كه با خود بگويد به اين‌ها بد نمي‌گذرد. ناگهان برقي از ذهنش گذشت و با خود گفت وقتي به دانمارك يا سوئد رسيديم من خودم را پناهنده سياسي جا مي زنم. وقتي آدم فراري سياسي باشد برش نمي گردانند. وقتي پسري مثل من نتواند در خانه بند شود، و از بكن نكن بزرگ‌ترها ذله شده باشد، حق ندارد فرار كند اما وقتي گفت سياسي‌ام كاري به كارش ندارند. به آن ها مي‌گويم سياسي‌ام و حق ندارم اسمم را بگويم و آن وقت شايد بگذارند در يكي از كشتي‌هاي باريشان استخدام شوم و آن وقت شايد به آمريكا بروم و شايد حتي به زنگبار.

زنگبار يا دليل آخر از اولين جمله‌اش درباره هاكلبري‌فين مي‌گويد. پسر نشسته و ماجراي هاكلبري‌فين را مي‌خواند و رشك مي‌برد به او. فكر مي‌كند اگر مي‌سي‌سي‌پي بود مي‌شد رفت. اما دريا را نمي‌شود كاريش كرد. دختر يهودي فراري سياسي است. گرگور از حزبش دست كشيده و تنها تلاش مي‌كند كنودسن را راضي به بردن مجسمه راهب كتاب‌خوان كند. كنودسن صاحب كشتي است و پسر شاگرد او. او هم از حزب و كمونيست نااميد است. هلاندر كشيش شهر با پايي كه تازه به درد آمده مي‌انديشد تنها كاري كه مي‌تواند بكند اين است كه دست «ديگران» به مجسمه راهب كتابخوان نرسد.

داستان در سالهاي به قدرت رسيدن فاشيسم آلمان مي‌گذرد. بعضي كتاب‌ها زيادي چفت و بستشان محكم است. طوري كه مي‌داني چه مي‌شود. تنها يك چيز باقي مي‌ماند. شرح ماجرا و توصيف فضا. اين كتاب در توصيف فضا چيز عجيبي بود. فضاي خالي شهر با كليساي تك و ديوار قرمزش وضعيت رعب‌آوري را تصوير مي‌كند. دريا و رفتن چنان دوردست مي‌نمايد كه با اينكه مي‌داني پاياني خوش در انتظار است ولي باز مي‌داني اين خوشي همراه با پاراگراف آخر از بين مي‌رود. چون «ديگران» مي‌آيند و تنها چيزي كه نجات پيدا مي‌كند نماد خواندن و شوق به دانستن است. راهب كتابخوان.

سيب گاززده نوشته؛

«آلفرد آندرش» در نوشتن «زنگبار یا دلیل آخر» بی‌شک از تجربیات خود در حزب کمونیسم و مشکلاتش در حکومت نازی‌ها در آلمان الهام گرفته‌است. ترس‌ و اضطراب حاکم بر رمان هم احساساتی‌است که «آندرش» خود در زندگی آن‌ها را چه در دوره اسارت‌ و چه در دوره آزادی‌اش، تجربه کرده است. «زنگبار یا دلیل آخر» رمانی درباره فرار است. فرار کردن از کشوری که دیگر جای زندگی نیست و طاقت آدم‌ها را بند آورده و آن‌ها را مجبور کرده که حتی با به خطر انداختن جانشان از آن فرار کنند. با این همه، دلیل فرار از همچین کشوری از زبان یکی از شخصیت‌های رمان که با نام «پسر» درباره‌اش حرف زده می‌شود، جالب است. این «پسر» که شانزده سال سن دارد و «هلکبری‌فین» مارک تواین می‌خواند، می‌خواهد از آلمان فرار کند، «اولا برای این که رریک سوت و کور است، ثانیا برای این که رریک پدرش را کشته و ثالثا برای این که زنگبار وجود دارد.» «پسر» که روزها دنبال دلیل سوم یا به‌عبارتی دلیل آخری برای فرارش می‌گردد، در نهایت دلیل آخرش این می‌شود که منطقه زنگبار [منطقه‌ سوت و کوری در آفریقا] هنوز در دنیا وجود دارد.

كتابدوست هم مطلب مفصلي بر اين كتاب نوشته است.

زنگبار يا دليل آخر

آلفرد آندريش

ترجمه سروش حبيبي

انتشارات ققنوس 1387

سپتامبر 3, 2011 at 7:26 ب.ظ. بیان دیدگاه

روزي كه به نام مي‌كنندت

هفدهم مرداد روز خبرنگار است. روزي كه همه مشقت و حماقت اين كار را به ياد مي‌آورند. البته خوب هفدهم مرداد روز خبرنگار بود. تموم شد.

كمي جلوتر روز دانشجو يا كمي عقب‌تر روز زن يا همين وسط‌ها روز كارگر. روز كودك، يا همين روز ملي شدن صنعت نفت خودمان. روزهايي كه آدم بايد كساني را به ياد بياورد. ها! روز قدس. داشتم مي‌گفتم روزها را كمي كه پشت هم بخواني براي قشري، مردمي، يا وضعيتي است كه لابد بايد مهم شمرده شود ولي كسي هيچوقت به آنها اعتنايي نمي‌كند. روز جهاني كتاب هست؟خوب

حالا بگرديد ببينيد كسي روز جهاني مدير عامل پيدا مي‌كند؟ روز جهاني سرمايه‌دار، روز جهاني ببر‌هايي كه در خطر انقراض نيستند وسط جزيره‌اي در اقيانوس آرام. خوب بيراهه شد. مي‌خواهم ببينيد توي ايران چه وضعيتي دارد آدمي كه روز خبرنگار روزش باشد، روز دانشجو روزش باشد و روز زن هم روزش باشد. سخت مي‌شود. براي همين است كه خوشحال نمي‌شوم از اينكه فلان روز را به احترام فلان قشر به نامي گذاشته‌اند. دقيقا به اين خاطر به نام زده‌اند كه باقي روزها به فكرشان نبود.

اوت 9, 2011 at 11:57 ب.ظ. ۱ دیدگاه

نوشته‌های پیشین


بایگانی


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.