دیروز بعد از ظهر اول وقت پیرمردی می آید و خوب مخ ما را میخورد (معلوم میشود چند روز است برای رفع اشکال تشریف می آورد) که این زنه که میگوید مشترک مورد نظردر دسترس نمیباشد و دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است را برایش معنی کنیم. کلی هم از آقای احمدی نژاد میگوید که این یکی هیچی برای خودش نمیخواد و نوکر ملت است و قبل رفتن کارت ویزیتی که عکس رئیس جمهور در کنار یک دختر مدرسه ای است را به ما می دهد و میگوید توی جیب بگذارید که موجب برکت است. بعد یکی می آید و برخلاف دیگران بدون چک و چانه یک گوشی می خرد و می گوید امروز توی مراسم استقبال از ریاست جمهوری گوشی بنده را زده اند و میرود. ما با هم به آن کارت پر برکت نگاه می کنیم.
از برکات سفر استانی ریاست جمهوری به شیراز
می 1, 2009 by سعیداين بهار
مارس 20, 2009 by سعیداين بهار سرمستم نميكند. چند روز پيش از كوچه ميگذشتم و عطري در هوا بود كه سرمست ميكرد آدم را. ميخواستم همه چيز را دوست داشته باشم. همه چيز را ببينم و بشنوم. اما اين بهار نه. نه حال صد سال به اين سالهاست و نه حسرت هر سال دريغ از پارسال.
خلاصه حال داد. يه چي برا خودمون شديم كه نميدونيم چي ميخوايم. اين عطري كه ملت رو سرمست ميكنه من رو يك هفته قبل كرد. خوب هم كرد. البته خوانندگان اين وبلاگ هم تو مايههاي خودم هستن پس جاي دوري نميره. اما الكي خوش خوشانمه حالا تا كي بماند خدا داند. الكي احساساتي شدم. به كسي نگفتم اما بعضي آهنگا هست كه منو هر بار تكون ميده. خلاصه بد جور حس ميگيرم. يكي موسيقي فيلم سفيد، يكي موسيقي پاپيون يكي هم كمتر مثل نوبهاري محسن نامجو كه الان گوش دادم. يكي هم كارناوال تريوي ميولا و پاكو دلوسيا و مك لافلين. خلاصه اينه. يه هشتايي مطلب دارم كه نزدم حال بود ميزنم.
سوالات تخصصی در باب موبایل
مارس 8, 2009 by سعیدیه روز دو نفر در حالی که تالاپ تولوپ به در و دیوار میخوردن میان مغازه میگن. آغا n72 دارین؟ نه. n73؟ نه. چهار ؟ پنج؟ شش؟ نه. بعد هم در حالی که دست هم رو گرفتن میرن بیرون و آروم از پله هاپرت میشن پایین.
هر روز: آغا این خط اعتباری جدیدا دارین؟ نه اونا دو هزار تومان شارژ داره شده بیست و هشت. اینایی که داریم ده هزار تومان شارژ داره قیمتش سی هزاره. تقریبا همه: نه از همون جدیدا نمیدونین کجا گیر میاد؟
استاد دانشگاه هم برگشت و ما رو از دانش خودش بی نصیب نذاشت.
سونی اریکسون اصل ساخت فنلاند دارین؟
نوکیا برچسب میخوره. همه اش چینه منتها نگاه کن یه برچشب مجار هم تو جعبه است. میخوای همین الان بشه ساخت مجارستان؟ آره. عوضش کن. دلت خوشه؟ شاید دادیم به یکی دیگه.
یه روز دیگه: میگم این N78 رو که یه ماه پیش گرفتم فارسی نداشت کردیمش عربی فقط این عربیش مثل اون عربی ایی که تو کویت ما حرف میزدیم نیست. بعد طرف رفته و اونو مفت فروخته و یه گوشی چینی گرفته میگه خیلی عالیه.
یک تئوری:
بعضی وقتا عقل مردم به جز چشم به گوش هم است. مثلا مجار اسم قشنگتریه در مقابل چین. پس نتیجه اینکه جنس مجار بهتر از چینه. یا اصلاچرا جای دوری بریم شما بگین هنگ کنک یا تایوان. بالاخره از چین بهتره. حالا خوب و بد خدا داند.
یکی هم اومده میگه گوشی آمریکایی نداری؟ نه. ژاپنی چطور؟
آغا این گوشیتو ویترین چنده؟ جناب اونو ندارم ماکته. چرا، اینجا هست نگاه. عرض کردم ماکته. یعنی قابشه فقط؟ نه، ماکت گوشیه. پس چرا گذاشتین تو ویترین؟
دعای هر روزه: خدایا اگه معامله نمیکنیم لااقل مشتری گاگول نفرست.
سینما قیام هم (اگه درست بگم) تعمیرش کردن و اسمش شده سینما شیراز. بعد اولین اجراش هم شده یه نمایش به اسم رامین و ژاله. برداشتی شیرازی از رومئو و ژولیت شکسپیر.حالا واقعا نمیدونم چی شده. فقط (ر) و (ژ) نمایش آخر خلاقیته.
اینجوریه خلاصه.
ماریو بارگاس یوسا
فوریه 27, 2009 by سعیددر این نوشته اشاره ای به داستان نشده است تازه اگر هم داستان را از اول تا آخر بگویم باز هم فرقی نمی کند از لذتی که با خواندنش می برید.
شاید به نظر مسخره بیاید. یکی در حال خواندن یک کتاب پانصد صفحه ای ببیند و نتوانی بگویی این داستان چه شد و از کجا شروع شد و کلا چه ربطی به تو دارد این آمریکای جنوبی ها. خوب این هم یک نمونه از انواع اعتیاد است. وقتی در جوانی شروع به کتاب خواندن کردم اولین کتاب بوف کور بود. میفهمید؟ خیلی بد است. بعد به ادبیات خارجی کشیده شد و تمام اینها چراغی بود که محمد به دستمان داد. صد سال تنهایی من را با منگی و نشئه ی ادبیات لاتین آشنا کرد. یوسا با ادبیات رئال خود با اینکه ربطی به مارکز نداشت اما تاثیرش همان بود. جنگ آخر الزمان تو را با سی شخصیت همراه میکرد و کل آمریکای لاتین را نشان میداد. چه سفری!
حالا جشن بز نر یا سور بز را تمام کردم. رمانی تاریخی درباره دومینیکن. دوران استبداد تروخیلو. زنی بعد از سی سال به کشور برمیگردد تا از تروخیلو برای پدر از کار افتاده بگوید. پدری که خود رئیس مجلس تروخیلو بوده. اما نه اشتباه نشود. اورانیا نمی آید همینطور وراجی کند. مگر یوسا دلش راضی می شود دنیا را از نگاه یک نفر تعریف کند. این تازه یک قسمت از رمان بود. دیگری دو هفته آخر حکومت تروخیلو را روایت می کند و دیگری گروهی را همراهی می کند که نقشه ترور تروخیلو را در سر دارند. حالا حساب کنید سه رمان در یک کتاب که به زیبایی در هم گره خورده اند. یک بخش چیزی را روایت می کند و در دیگری از نگاه کسی دیگر چیز دیگری را میبینیم. همانقدر با اورانیا همراه می شویم که با تروخیلو یا با گروه منتظر دیکتاتور برای به رگبار بستنش. البته زیاده گویی نشود. به قول معروف کار هر بز نیست…
کتاب چیزی حدود دوازده شخصیت اصلی و فرعی دارد که جاهایی در یک صفحه ما را یاد برش های تند و روایت سریع یک موقعیت در فیلمهای جدید می اندازد. طوری که در سه صفحه با یک نفر آشنا می شویم و در سه صفحه بعد او را در حال دیدار با یک شخصیت جدید میبینیم و در سه صفحه بعد آنها در حال صحبت از چیزی هستند که در چهل صفحه قبل خوانده ایم و به جایی می روند که سی صفحه بعد بهتر می دانیم چه می شود و همینطور می رود تا آخر. در هر قسمت هم راوی عوض می شود و حتی گاهی در یک فصل راوی جایش را تغییر می دهد.
جایی در جستجوهای اینترنتی به این جمله برخوردم که یوسا در این کتاب نشان داده که دیکتاتوری مجموعه ای از مجازات و شکنجه نیست، بلکه تخریب آرام اخلاقی همه جامعه است. این جمله را بطور تلویحی از زبان چند شخصیت میشنویم. اینکه دوران استبداد بهتر از زمان پس تروخیلو بوده اینکه تمام دشمنان تروخیلو در واقع کسانی بوده اند که کل زندگیشان او بوده و مشکل هم همین بوده، مسخ تمام جامعه و تبدیل یک کشور به یک نفر. اینکه پس از تروخیلو مردم دیگر چیزی ازشان باقی نمانده و تازه سقوط شروع می شود.
کتاب دو ترجمه دارد که ترجمه جاهد جهانشانی با عنوان جشن بز نر را گرفتم و از خواندن ترجمه روان این کتاب پشیمان نیستم. در کل شروع کردن یک رمان سخت است، اینکه باید خودت را آماده کنی در مدتی هم زندگی معمولی خودت را بگذرانی و هم در دنیایی دورتر از خودت گشتی بزنی. همینطور چند فصل آخر هر رمان هم همینطور. یک ماه گذشت تا سه فصل آخر را بخوانم و هر بار باید سری به صفحه های قبل می زدم. اگر حال خواندن یک کتاب پانصد و پنجاه صفحه ای دارید پیشنهاد می کنم بخوانید.
Walts with Bashir
فوریه 24, 2009 by سعید
این فیلم تیری در تاریکی بود. قاطی سی دی های پانصد تومنی دستفروشها فقط و فقط به خاطر پوسترش گرفتم. هیچ چیزی ازش نمیدونستم. اما از شروع فیلم فهمیدم همچین هم بد به هدف نزدم. بعد از نگاه کردن تازه فهمیدم فیلم نامزد بهترین فیلم خارجی اسکار امسال بود و کلی جایزه برده. حالا به جایزه اش کاری نداریم.
Ari Folman کارگردان، فیلمی مستند داستانی از کشتار صبرا و شتیلا ساخته که خود کارگردان در اون زمان جزو نیروهای اسرائیلی در اون منطقه بوده. حکایت چندین سرباز، خبرنگار توی اون دوره است، از لحاظ تاریخی شاید مرتکب اشتباهی بشم بهتره خودتون یه جستجویی کنین. تکنیک منحصر به فرد فیلم تاثیر فوق العاده ای داره. شروع فیلم با یک کابوسه، کسی برای کارگردان کابوسی بیست و پنج ساله رو تعریف میکنه از زمان کشتار، کارگردان که هیچ چیز رو به خاطر نمی آره شروع میکنه به جستجو. چندین و چند صحنه توی فیلم هست که به شدت تاثیر گذاره. مثل جون دادن اسب ها، گشت و گذار سرباز توی مرخصی، سکانس فرودگاه، گشت و گذار تانک و موسیقی عالی اون. صحنه ی سوررئال اصلی فیلم که سه سرباز از دریا به طرف شهر میرن، و والس سرباز اسرائیلی وسط جهنم گلوله.
فیلم به وضوح ضد جنگه، دنبال مقصر هم نمیگرده برای اون واقعه، البته اشاره ای میشه اما نه کامل، از یه طرف فکر کنم به جز شارون، فیلم همه ی اسرائیلیها رو تبرئه میکنه.
در تلخی فیلم نمیشه شک کرد. تمام شخصیت ها غمزده و گرفته، و دقیقا به خاطر همین نوع نگاه شخصیت ها بود که فیلمو گرفتم. اگر آدم احساساتی ای باشین فیلم تا اشکتونو در نیاره ول کن نیست. کلا با اینکه همین الان فیلمو دیدم اما میدونم باز هم فیلمو میبینم، البته اینبار با کیفیت عالی.
اگه اشتباهی در برداشت من از این فیلم میبینین سخت نگیرین، چون میخواستم اینو بنویسم. اصلا این نوشتن شاید به درد کسی نخوره اما باعث میشه اول فیلم رو بیشتر به خاطر بسپارم و شاید بهتر بتونم چیزی رو که دیدم حلاجی کنم.
مطلب پرویز جاهد درباره این فیلم را بخوانید.
هیچ
فوریه 24, 2009 by سعیدهیچ چیز مرا مثل قدم زدن توی پیاده رو های شهر و کوچه ها بی حس نمیکند. اول یک فرمان به مغز می رسد که انتهای مسیر را تعیین می کند و دیگر هیچ چیز نیست. قدمها مثل ثانیه ها بی اختیار می گذرند و آدم را از جایی به جایی دیگر می برد. اگر عجله ای درکار نباشد طولانی ترین مسیر را انتخاب می کنم. سرخوش می شوم از بین آدم ها بودن و غمگین. هیچ فکری ندارم که به یک دقیقه بکشد. به مغازه ها، ویترین ها، تابلوها نگاه میکنم و چیزی نمی بینم، تا می توانم به چشمها، صورت ها نگاه نمیکنم. از بین آدم ها می گذرم و بین آدم ها نیستم. دلم می خواهد همان لحظه تک تک مردم را ببینم و ثبت کنم، نمی توانم. دیدنشان غمگینم می کند، نمی دانم چرا. برای همین است که سعی می کنم چشم ها را نبینم. دلم می خواهد هر آنچه به ذهنم می رسد را به یاد بسپارم اما نمی شود. آنقدر پراکنده و بیهوده و گنگ است که هیچ شکلی ندارد. آهسته یا تند قدم برنمی دارم، دست خودم نیست. می روم. درخت ها، صدای برگ ها و ماشین ها، سطح خیابان و پیاده روها که هزار شکل است، گربه ی روی دیوار، آب کثیفی که از کنار مردم می گذرد و مردم که از کنارم، ثانیه هایی که حس نمی شود و من که شبحی هستم میان سیل مردم. تمام لهجه ها، صداها حرف هایی که در هم تنیده می شود و می شود شهر، من که غمگین می شوم و هر کار می کنم نمی توانم خودم را رها کنم و نمی خواهم. همیشه هم به خودم می گویم کاش یک دوربین با خودم داشتم که از این هیچ عکس می گرفتم. از این هیچ پر دغدغه، پرشور، تنها. از این چیزی که هیچ چیز نیست و همه چیز است. دوست دارم برای هر آدمی که نمیبینم بعد از این را ببافم و قبلی بیابم و شاید آن لحظه اش را درست ببینم. کوچه ها فرق می کند. آدم های کوچه ها با خیابان فرق دارند. بادی که از کوچه ها می گذرد با خیابانش هیچ کاری ندارد. همه چیز در یک تقاطع سر هر خیابان تمام می شود. از بین ماشین ها بی خیال رد می شوم. ماشین ها را نگاه می کنم تا چشمی که پشت فرمان دنبال مقصد است، از خودم خالی می شوم و گاه و بیگاه خاطرات حمله ور می شوند. شاید یاد تمام آدم هایی که دیده ام بیافتم و ندانم که بوده اند. همیشه مثل هم است و من از این همیشه هیچ وقت خسته نمی شوم. همیشه در پایان راه یک لحظه است که دلم لک می زند برای همه چیز، به مرگ فکر می کنم که اگر نباشد زندگی بیهوده تر از این می شود. دلم برای یک کتاب لک می زند، برای یک خنده ی درست حسابی، تنهایی یا در جمع برای یک لحظه با هم بودن، با هر کسی، یا همیشه تنها بودن. برای دیدن یک فوتبال، یک فیلم، یک لحظه ی دیگر از آدم هایی که از کنارشان می گذرم. دلم برای یک لحظه لمسش، صدایش تنگ می شود. خودم را از همیشه تنهاتر و تنهاتر می بینم. مثل اینکه دوست داشته باشم در این مسیر خودم را گم کنم و تمام چیز هایی که دیده ام و با من بوده اند را پیدا کنم. زمان می گذرد. بی آنکه بی رحم جلوه کند، می گذرد از میان مردم و خیابان و آهسته با من راه می رود. من در ناکجا آبادی از ثانیه ها گیر می کنم و همه چیز را می خواهم در آن لحظه بیابم و نمی شود. هیچ چیز یادم نمی ماند. به پایان راه می رسم. به روزمرگی تن می دهم و همه را، همه چیز، همه جا را نگاه می کنم. بی آنکه یادم بیاید چند لحظه قبل از کجا گذشته ام و هیچ چیز را و همه چیز را می خواستم ببینم.
رفتگر
فوریه 19, 2009 by سعیدفکر کنم رفتگر کوچه های بالاشهر شدن هم پارتی میخواد.
پول
فوریه 16, 2009 by سعیداین قضیه شهر شهید پرور ما هم برا خودش داره معروف میشه ها. امروز رفتم آش هم زدم، خونه عمه جان. بساط اخبار و حکایات مردم و البته جک هاشون به راه بود. اومدم خونه و باز هم وب های دوستان کم و بیش از حسنی گفته اند. من بیشتر یاد احترامی و دزده و مرغ فلفلی افتادم که حدود پنجاه بار خوندم. توی ده شلمرود فلفلی، مرغش تک بود یه ده بود و یه فلفلی یه مرغ زرد کاکلی. شایدم قاطی کردم، یادم نیست دقیقا. خلاصه، دار و ندارشو که یه مرغه، آغا دزده میبره و کل ایرانو گشت تا بهش برسه. حالا شده حکایت همشهریای ما. من البته اینطور هم نیست که بی تفاوت باشم. اما خوب وقتی میبینم کاری که تازه شروع کردیم تا یه ماه دیگه به احتمال قریب به یقین تعطیل میشه و ما میمونیم و پنجاه میلیون بدهی به خودم میگم خوب اونا یه پولی داشتن ریسک کردن. من چه که یه کارو تازه شروع کردم و به علت ندانم کاری ای که باز هم من مقصر نبودم دارم تاوون پس میدم. در کل اوضاع ما که پولی به حسنی ندادیم هم چندان خوب نیست منتها ما مظلوم نیستیم. مقصریم توی دید ملت. اونجا همه یه درد مشترک دارن. توی یه زمین لرزه همه شاید بمیرن و هم درد اما دو روز بعدش که یکی رو ماشین بزنه و بمیره فرق میکنه. یه جورایی کلاس هم داره بیام اینجا و بگم آه صد میلیون دادیم طرف الان به گا رفتیم، به هر حال یه روزی صد میلیون که داشتیم ولی الان چی؟ آش نخورده و دهن سوخته اونم نه از اون آشی که همشهریان عزیز خوردن.
دیروز یه نفر اومد کنارم و گفت آغا من گدا نیستم منتها… امونش ندادم و گفتم آغا من گدام، چی میگی شما؟
منم توییتری شدم. معمولا از اونجایی که بنده هر وقت کاری رو انجام میدم معلوم میشه دیر شده فکر کنم فردا یا فیلتر شده یا رییساش پولا رو برداشتن و زدن به چاک. ما میمونیم و چارتا یادداشت لب پَر و تاریخ گذشته.
چنگ زلیخا
فوریه 13, 2009 by سعیدشما نمیدونین زلیخا برنامه ای برای اجرای کنسرت چیزی داره؟ اینقده که این تمرین میکنه بالاخره باید جوابگوی طرفداراش هم باشه.