راههاي فرعي

دسامبر 1, 2009 با سعید

قببل‌ترها وقتي جايي بودم حسي مرا آزار مي‌داد كه من نبايد اينجا باشم يا اصلا اينجا چكار مي‌كنم؟ جايي را پيدا مي‌كردم يا كسي را كه اين حس ناخودآگاه از بين مي‌رفت. اين فكر وقتي به سرم مي‌زد كه جايي بودم كه به وضوح مي‌فهميدم بودنم در آنجا يا انجام كاري را در خود نمي‌ديدم. اينطور نيست كه بگويم كار خلافي انجام مي‌دادم، نه. به عبث بودن و اينكه كار بهتري مي‌توانم انجام دهم مربوط مي‌شد. اما حالا اينطور نيست. آن حس گم شده و انگار رشته‌ي كار از دست در رفته. انگار كه در راهي با دوستان و آشنايان داري مي‌روي و كم‌كم حواست به اطرافت نباشد، خودت را و پيرامونت را تعريف نكرده باشي و راه را نشناسي، به راههايي مي‌افتي كه پرتگاه نيست، مسير همان است و دوستان و مردم را مي‌بيني كه هرچند آنها هم با هم نيستند اما دور افتاده‌اي و به جاي راه اصلي داري از راهي فرعي گذر مي‌كني. هر چه هست حس مي‌كني نيايد اينطور مي‌بود يا من آن نبوده‌‌ام يا نمي‌خواسته‌ام اينگونه طي مسير كنم. گاهي از دور دستي تكان مي‌دهي و مردم با محبتند و هر كدام از گذرهاي گاه سخت خود سعي عبور دارند و تو انگار در راهي ساده‌تر قدم گذاشته‌اي ولي دلت صخره‌اي صعب مي‌خواهد كه به سختي از آن بالا بروي و بعد لحظه‌اي رويش بنشيني و دلت خوش باشد و عرقت را از پيشاني بگيري و كسي را پيدا كني كه لحظه‌اي از آن را با تو بگذراند يا گذرانده باشد. به چيزي دست يابي نه شئي و جنسي، حرمت و حسي كه تو را بالاتر از خودت ببرد كه احترامت را به خودت بيشتر كند كه خودت را و همه را بيشتر دوست داشته باشي.

زندگي خط‌هاي اصلي زيادي دارد. راههايي كه از قبل آماده‌اند. تحصيل، ازدواج و… شايد ما اينطور آنها را «بايد» قرار داده‌ايم. اما هست. انگار به راه فرعي افتاده‌اي اگر بي‌اعتناي اينها باشي. انگار چيزي كم داري. نه از ديگران كه از خودت، خودي كه بايد مي‌بود. زندگي مسيري است كه مي‌رويم. و راهها بسيار و هر لحظه توان انتخاب چندين و چند راه را داريم، با انتخابهايي كه به نظر كوچكند. ولي با دقت مي‌توان حتا لحن حرفي را كه مي‌زني در آن دخيل دانست. اگر به سرنوشت معتد باشيم بايد بگويم ما هزاران سرنوشت داريم كه مختار به انتخاب آنيم. اگر من اين نوشته را دارم مي‌نويسم، شايد كسي بگويد من مي‌توانستم ننويسم ولي مي‌شود گفت كه من بايد اين را مي‌نوشتم چون چيزي غير از اين نيست. براي من اينطور است كه كاري را كه مي‌كنيم وجه دوگانه‌اي از انتخاب و جبر است. مجبور به انتخابيم و هر راه كه انتخاب مي‌كنيم همان سرنوشت ما بوده. از خود نمي‌شود فرار كرد، و رسيدن به خودي كه خواهان آنيم، سخت. مني كه بياباني روبرويم مي‌بينم از دور دست تكان مي‌دهم و از دور همديگر را مي‌بينيم.

نمي‌خواهم فكر كنيد كه اين نوشته براي اين است كه بخواهم بگويم آدمي بايد به قله‌هاي افتخار برسد يا پيشرفت همان ماشين بهتر است يا پول. قضيه حس آدم است از خودش.

اینم از فوتبال دیدن

نوامبر 25, 2009 با سعید

دیشب خبر مرگمان نشستیم بازی بارسلون و اینتر رو ببینیم. البته من خودم تنها. بعد دیدم نه نشستنی فایده نداره. یه نمکی دراز کشیدم. دیدم نه باز هم حال نمیده کلا خودمو ولو کردم رو زمین. بابا مبلمون کجا بود! یه خورده به نظرات برادر عزیزمون جواد هم گوش دادم که اعصابم خورد شد. یه خورده هم بی صدا بازی رو دیدم که هر چند خیلی خیلی فرق میکنه و آدم بهتر میتونه کل جریان بازی رو ببینه. (برا کسانی که تخصصی فوتبال رو دنبال میکنن توصیه میشه) ولی صدای تماشاگرا رو نداره که هیچی. من هم اومدم صدا رو بیشتر کنم تا صدای تماشاچی بیاد و سعی میکردم به جواد هم گوش ندم که جواد جون آخرش بس که پاس ها رو شمرد خوابم برد. خلاصه یکی از شیوه های جدید برای درمان بی خوابی همینه. گوسفند و اینا دیگه دورش گذشت.

یادتونه یه زمانی تو بازیها گل زدن، امتیاز و اعتبارش کمتر از لایی دادن بود؟

خوشی

نوامبر 24, 2009 با سعید

اگر در می‌زدند در را باز می‌کرد و به مامور آب سلام می‌کرد و حال مادر مریضش را می‌پرسید و اگر مامور آب می‌گفت مادرم که حالش خوب است، حال پدر مریض احوالش را می‌پرسید و شاید مامور آب می‌گفت «برو کنار تا کنتور رو چک کنم.» او می‌رفت کنار. شاید بعد از اینکه او می‌رفت نگاهی به کوچه می‌انداخت و می‌دید کیسه زباله پاره شده و گربه‌ای کنارش نشسته، دست گربه همسایه را می‌گرفت و می‌برد با زن همسایه دعوا می‌کرد که این چه تربیت کردن گربه است؟ و زن همسایه شاید می‌گفت مشکلات زیاد است و همسرش قرض بالا آورده و نمی‌رسد ساعتی بنشیند بافتنی ببافد و گربه‌اش هم با نخ بافتنی روی زمین بازی کند و شومینه‌ای هم ندارند که شاید روشن باشد و از تلویزیون چیز به درد بخوری بیاید و نگاه کنند. و او می‌گفت فکر کنم امشب فوتبال داشته باشد و زن همسایه او را دعا کند و بگوید سبزی آش هم گرفته‌ام اگر می‌خواهید که او باید از گرفتن سبزی خودداری کند که شاید کسی پشت سرش حرفی بزند که سروسرّی دارد. سرش را پایین بیاندازد و تشکر کند.

اگر بیرون می‌رفت شاید با راننده تاکسی گرم می‌گرفت و نظریات هر کسی را خوب گوش می‌داد و از گرانی می‌نالید. شاید همینطوری توی پارک هم می‌نشست و حسرت می‌خورد و حسرت می‌خورد که دارد همینطوری حسرت می‌خورَد و گاهی هم زیبایی‌ها را می‌دید و بلند می‌شد راه می‌رفت. از مغازه سر کوچه‌شان چیزی می‌گرفت و اگر مغازه‌دار می‌گفت پول خُرد بدهید می‌داد که زیاد پول خُرد داشت. او چیزهای کوچک زیادی توی خانه داشت. خاطره‌هایی که هیچ وقت تعریفشان نکرده بود و می‌آمد خانه می‌نشست و شاید با خودش به چیزهای کوچکی می‌خندید.

ناخوشی

نوامبر 24, 2009 با سعید

دلیلی برای مردن نداشت و پولی هم برای زندگی.

سعی می کرد بگوید همه چیز از عصری شروع می شود که دلت همه چیز می خواهد و دنیا انگار کوهی است که هر چه به سویش بروی بزرگتر و دورتر می شود و تو هیچگاه نمیتوانی بدانی چه لذتی دارد زندگی. همه چیز از شبی شروع می شود که انگار دلت می خواهد تمام ساعت ها را مرور کنی و تمام چیزها را ببینی و بگردی و هوس پیاده گشتن دور شهر به سرت می زند، ولی تو همانی نیستی که فکر می کنی. همینجا مینشینی و به هر لذتی که فکر میکنی بعد از ثانیه ای میگذرد. همه چیز از صبحی شروع می شود که بیدار می شوی و میبینی هیچ جایی نیست که بروی، هیچ کاری نداری. تنها مینشینی و دنیا را به کام تمام دنیا زهر میکنی.

خیرات

نوامبر 20, 2009 با سعید

شب، داخلی، خواب

از دور کسی می آید. پیرزن، مرد را در جامه ای سپید میبیند که خوشحال است.

پیرزن: ننه! دلمون واست یه ذره شده. حالت خوبه اونجا؟

مرد مرده: هنوز یه هفته هم نشده که. اینجا خیلی خوبه. خوب دارن بهم میرسن. آقا مرتضی و حاج ناصر هم هستن. سلام میرسونن. نگران من نباشین. فقط دیروز دلم پرتقال میخواست که اینجا نبود.

پیرزن: حالا چرا پرتقال؟ خرما نمیخوای؟

مرد مرده: نه. من باید برم. راستی سلام مهری رو هم برسون.

پیرزن از خواب بیدار میشود و با عجله تلفن را برمیدارد و شماره ای میگیرد.

پیرزن: لیلا خانوم ببخشین این وقت شب مزاحم شدم.بی زحمت به حاج رمضون بگین سه تا صندوق پرتقال برا ما کنار بذاره برا خیرات میخوام.

 

وسط نمیدونم روز یا شب، داخلی، دفتر حساب کتاب

فرشته: حالا مگه چقدر جدی بود؟

مرد مرده: خیلی جدی فرشته خانم.

فرشته: میدونی از اکانتت چقدر کم میشه؟ تازه جلوه های ویژه اش به کنار.

مرد مرده: مشکلی نیست. من که آدم خوبی بودم.

فرشته: خر نشو. یه دقیقه برا پیرزن گذاشتیم فیلم بازی کنی. بگیر پرونده ات رو برو اتاق 11666357888347 دست چپ.

مرد مرده: کدوم اتاق؟

فرشته ابرویی کج میکند تا مرد بداند سوال بیجایی کرده.

مرد مرده غرولند کنان میرود: فرشته! اینم فرشته است؟ مملکته؟

خوابها

نوامبر 19, 2009 با سعید

خواب دیدم آدمها سه دسته اند. گندیده خوارند، یک عده گوشت آدم می خورند و یک عده هم گندیده اند و حیوانند بیشتر. من قاطی دسته اول بودم و از گندیده ها فرار می کردیم. فکر نمی کنم ترسناک تر از این فیلم زامبی ببینم.

خواب دیدم توی یک کلاس نشسته ام و تکالیفی که باید انجام می دادم را ندارم. از توی کیفم دفتری را بیرون کشیدم و نقاشی دختر بچه ای را که دیشب کشیده بود به معلم دادم و او هم انگار راضی بود از تکلیفم.

خواب دیدم نان پخته ام و عده ای خورده اند و دارند تعریف می کنند و قرار است باز هم نان برای آنها آماده کنم ولی هر چه بیشتر با خمیر ور می رفتم انگار کمتر می شد و آخرسر هیچ نماند. داشتم دنبال کلید می گشتم تا بروم از بیرون چیزی برای آنها بگیرم.

اینهاست خوابهایی که توی یک هفته آدم باید ببیند؟

برادران کانزاس

نوامبر 17, 2009 با سعید

Dust in The Wind

لینک گوگل.

برادرانی که زحمت آپش رو کشیدن. و لینک صفحه.

لینک دانلود.

3.15 Mb

این تنها آهنگیه که تو این شش ماه دانلود کردم. میبینین آدم چقدر تغییر میکنه!

 

هنوز

نوامبر 16, 2009 با سعید

هنوز کسانی هستند که میگویند یا قرمز یا آبی.

هنوز کسانی هستند که می گویند تماشاگران ما با اخلاق ترینند.

هنوز هستند کسانی که همیشه منتظر آخرین سریال های شبکه سه باشند.

هنوز کسانی هستند که بگویند فلان سریال خوبه ولی نگاه نمیکنم چون از اول ندیدم و تا آخرش هم میبینن و میگم نگاه نمیکنم چون از اول ندیدم.

کسانی هم هستند که می گویند سریال فقط خارجی.

کسانی معتقند جواد یساری هنوز هم بهترین است.

بعضی ها هم میگویند آدم باید گذشته ها را دور بریزد.

بعضی ها می گویند گذشته ریشه آدم است.

بعضی ها هم می گویند درختها آدمهای خوبی هستند.

بعضی ها هم حرف آنها را درک نمی کردند.

هنوز کسانی هستند که معتقدند تمام نقاشهای ساختمان، معتادند.

هنوز معتادانی هستند که میگویند دلیل گیج و منگی شان این است که سر کار نقاشی ساختمان از پله افتاده اند.

هنوز کسانی هستند که معتقدند، اندکی صبر سحر نزدیک است.

کسانی هم هستند که اعتقداتشان را از دست داده اند.

کسانی هم اعتقاداتشان را فروخته اند.

بعضی ها هستند که خوب می خرند.

هنوز کسانی هستند که اعتقاد دارند کلمه دانشجو یعنی اون کاره.

هنوز کسانی هستند که میگوند اشکال ندارد بعضیا را کشت.

هنوز هم انگار مشکل کم آبی مناطق خشک تقصیر دین مردم است.

هنوز هم انگار مشکل بارندگیهای زیاد کشورهای دیگر از بی دینی مردمان است.

هنوز کسانی هستند که سعی می کنند هر روز از تمام ضرفیت های ضرب المثلی استفاده کنند.

بعضی ها معتقدند رئیس اداره یا سخنگویی را نمی شود پیدا کرد که «فلذا» توی هر جمله اش نباشد.

هنوز کسانی هستند که تا کتابی می خوانند پایه های فکری شان متزلزل می شود.

هنوز کسانی هستند که هر چه بخوانند کک شان هم نمی گزد.

هنوز کسانی هستند که تا گفتند این شاعره، فکر می کنند باید تا دو سال دیگر طرف خودش را بکشد.

هنوز کسانی هستند که فکر می کنند شاگرد مغازه اندازه گاو هم حالیش نیست.

کسانی هستند که فکر می کنند هنز نزد ما ایرانیان است و بس.

کسانی هستند که فکر می کنند فلانی را باید کشت چه با لگد چه با مشت.

هنوز کسانی هستند که منتظرند تا شعار بدهند.

کسانی هم هستند که فکر می کنند خارج از مملکت گل و بلبله.

کسانی هم فکر می کنند اینجا گل و بلبله.

کسانی هستند که خاکستریند.

کسانی هستند که سبزند.

کسانی هم هستند که معتقدند سبزها آدم نیستند و خاکستریها را هم باید با خود همراه کنند.

یک نفر معتقد بود مردم برای این انقلاب کردند چون لاستیک آتیش زدن توی خیابان خیلی حال می دهد.

یک نفر هم بود که وظیفه داشت به همه بگوید آهای ما انقلاب نکردیم که…

یکی معتقد بود جنس فقط جنس خارجی.

یکی هم میگفت غیرت فقط غیرت ایرانی.

هنوز هم کسانی هستند که به کسی که به ظاهرش توجه دارد می گویند سوسول.

کسانی هم هستند که کسی را که ریش گذاشته مثل دیو می بینند.

بعضی معتقدند باید تسبیح دست بگیرند.

بعضی با تسبیح معتقد می شوند.

هنوز کسانی هستند که اگر ببینند ریش گذاشته ای می گویند تیرآهن می دن؟

هنوز هم کسانی هستند که اگر ریشت را بزنی می گویند ها! شیش تیغه کردی؟

هنوز کسانی هستند که فکر می کنند باید آدم فرهنگ داشته باشد.

کسانی هم فکر می کنند فرهنگ را با خریدن یک سگ میتوان بالا برد.

بعضی ها معتقدند که مد یعنی فرهنگ.

بعضی ها می گویند بی فرهنگی یعنی مد.

هنوز هم هستند کسانی که فکر می کنند کچلها پولدارند.

بعضی ها هم پولشان را برای کاشت مو صرف می کنند.

بعضی ها تا به این سطرها برسند می گویند بعضی ها خیلی بیکارند.

بعضی ها اصلا نمی دانند بعضی ها وجود دارند.

بعضی ها فکر می کنند باید.

بعضی ها فکر می کنند شاید.

عده ای همدیگر را دوست دارند.

عده ای هم خود را.

عده ای فکر می کنند برای دوست داشتن باید شلوار پایشان نباشد.

شاید شما فکر کنید بس است ولی یکی دیگر خیلی زود تر گفته باشد.

من معتقدم هیچ وقت، هیچ جا، هیچ طوری نمیشود حرف همدیگر را فهمید. به طور کامل.

و معتقدم خوب نشود. هیچ کس و هیچ چیزی کامل نیست.

لحظات زیبای فوتبال

نوامبر 15, 2009 با سعید

این و اون دارن فوتبال نگاه میکنن.

این به اون میگه: عجب گزارشی.

اونم میگه: ها.

این میگه: اون کنترل پیشته؟ میدونی که چی میگم!

اونم میگه: ها!

بعد یه لبخندی هم میزنه که ما از چین پایین چشماش میفهمیم.

لحظات زیبای بهاری

نوامبر 15, 2009 با سعید

این با اون دارن میرن تو خیابون یکهو هوای آفتابی، بارون و تگرگ میزنه. میرن زیر یه درختی.

این به اون میگه: عجب بارونی.

اونم میگه:ها.

بعد یه لبخند معنی داری هم میزنه.

این به اون میگه: میفهمی که چی میگم؟

اونم میگه: ها.

بعد دوباره یه لبخندی میزنه.

اصولا اینجوریه.