ناپیدا

ژوئیه 25, 2017 at 12:33 ب.ظ. 3 دیدگاه

یکی از ما بالا را نگاه کرد

و خورشید بوجود آمد

یکی از ما تکیه داد

درخت پیدا شد

یکی زانو زد به گریه

خاک رنگ گرفت

یکی سنگی به خشم انداخت

افق ظاهر شد.

جز این مگر چه بود

تلی خاک در کنار

نقشه‌ای نهفته، گنجی کهن

یا تن بی‌جان یکی از ما.

یکی از ما راه رفت

و زمان شکل گرفت

برای فراموشی.

هر بار چیزی پس از چیزی

پیدا و پنهان، آمد و مرد

آنقدر بسیار و آسان

که هر بار

یکی از ما گم می‌شد.

Advertisements

Entry filed under: شعر.

سمت دیگر

3 دیدگاه Add your own

  • 1. فرزانه استوار  |  ژوئیه 25, 2017 در 2:54 ب.ظ.

    براي الف اين هفته بزنم؟

    پاسخ
    • 2. سعید  |  ژوئیه 25, 2017 در 7:41 ب.ظ.

      بزن. بگم نه؟

      پاسخ
      • 3. فرزانه استوار  |  ژوئیه 26, 2017 در 8:03 ب.ظ.

        خب فوقش اینه که بگی هفته بعد بزار 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


دسته‌ها

بایگانی


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: