اسباب بازی

اکتبر 15, 2009 با سعید

نمیدانم به او گفته بودند یا خودش دوست داشته آن را داشته باشد. تابستان 88از روزهایی که در مغازه چرت میزدیم یک روز صبح پسری حدودا شانزده ساله با خواهر بزرگترش برای تعمیر گوشی آمدند مغازه و چون باید صبر می کردند پسر طاقت نداشت برسد خانه و از توی ساکش چیزی بیرون آورد و با علاقه با آن ور می رفت. یک باتوم فلزی که توی خودش جمع می شد و با ضربه باید بازش می کرد. چند باری تند توی هوا چرخواند و صدای شکستن هوا توی مغازه می پیچید. باز بست و باز باز کرد و باز، تا خواهرش طاقت نیاورد و گفت حالا فکر می کنی با این میشی بسیجی فعال؟ بری قاطی اونا. شاید بچه های بسیج محلشان را می شناخت. ولی پسر محلش نگذاشت. علیرضا تعمیرکار گفت حالا می خوای کیو بزنی؟ علیرضا افغانی بود و دل خوشی از پشتوها و طالبان نداشت. چند تا متلک دیگر هم بارش کرد. اما پسرک با باتومش داشت حال می کرد. آنرا گذاشت توی ساک و با خواهرش رفتند.

تبر

اکتبر 13, 2009 با سعید

شاید از آثار فیلم استنلی کوبریک باشه یا قیافه جک نیکلسون با اون تبرش که در عنفوان جوانی به شوخی به دوستانی گفته ام اگر قضیه بالای پانصد میلیون باشه شاید هم با تبر زدم تو کمر یکی پولا رو برداشتم. و حتما هم با تبر. حالا مشکل اینه که نمیدونم باید اینجا بگم خامی کردم اون حرفو زدم، که پس فردا اگه یکی با تبر شقه شده بود یقه منو نگیرن یا باید قیمتو بالا ببرم و یه تبر بخرم. ناگفته نمونه که اون موقع شاید دنبال یکی بودم که قضیه یه خورده با جنایت و مکافات مچ بشه. اما باز مشکل اینه که اون کتابو نخوندم.

حالا فکر میکنین باید بگم جوون بودم و خامی کردم یا برم کتابو بگیرم بخونم؟

یک تحقیق

اکتبر 11, 2009 با سعید

چند روز قبل تو راه برگشت خونه همونطور که راه می رفتم  و به سه چهارتا مسئله فلسفی فکر میکردم و البته اینکه با چه سرعتی باید راه بروم که اوون فشار تا قبل از رسیدن به خانه من را نترکاند، ناگهان به جای اینکه یه کیف پر از تراول و چک سفید امضا جلو پام ببینم فکرشو بکنین چی دیدم؟ هیچی. اما یه کم اونورتر یک تحقیق دانشگاهی رو کنار جدول دیدم. آروم رفتم برداشتم. از این جهت آروم که آخه کدوم آدم احمقی خودشو پرت میکنه وسط پیاده رو برا یه تحقیق دانشجویی؟ یه تحقیق یا بهتر بگم یه مقاله درباره ادبیات نمایشی که در پایین، عنوانهای هر فصل و کمی هم از شرح اون رو اینجا باز مینویسم. از اونجایی که رو صفحه اول اون، آثاری از اشکهایی مبنی بر رد شدن اون توسط استاد نویسنده مشاهده کردم این حق رو الکی به خودم دادم تا به نام خود نویسنده اینجا به این تحقیق بپردازم.

نویسنده بعد از نام خدا در صفحه اول به ذکر نام خود و استاد مربوطه و کلاس و رشته خود پرداخه. ایشان اصغر معمارنصب هستند که کلاس ادبیات نمایشی خود را با استاد جواد مشاعیر گرفته اند.

سبکی جدید و خلاقانه در نمایشهای خیابانی؛

ما همواره در مسیر دشوار زندگی با مشکلاتی روبروییم و این مشکلات گاهی بیش از طاقت برخی مردم بوده و باعث میشود گهگاه باعث بروز مسائلی شود که به شکلی تند و شدید رخ نماید. در فرهنگ عامیانه این موضوع به نام دعوا شناخته میشود که این حقیر در این تحقیق سعی در بیان انواع حالات این موضوع دارم و تا پایان سعی بر این شده که شاخه ای جدید در نمایشهای خیابانی به این عنوان اختصاص یابد.

انواع نمایشهای دعوا؛

1.نمایشهای کودک؛

اغلب ما هنگامی که در کوچه و خیابان روانیم و در پی کسب روزی حلال طی مسیر مینماییم، پیش آمده که به ناگاه صدای شترقّی از گوشه و کنار بشنویم و پس از آن صدای عَر زدن کودکی که پس از دریافت این ضربه گاه محکم مجموعه ای از آموزه های اخلاقی و اجتماعی را از کف دست والدین خود دریافت می کند. این نمونه کوچکترین نوع نمایشهای دعوا به شمار میرود که بینندگان گاه کمی دارد و تماشاچی به سرعت پی کار خود می رود. چون شخصیت مفعول این نمایش قدرت مقابله چندانی ندارد و اغلب به دیالوگ های کوتاه و بریده بریده میان عر زدن خود می پردازد. بنابراین میتوان این گونه را جزو دسته های مینیمال به حساب آورد. این نمایش در تمام مدرسه های کشور روزانه اجرا می شود یا می شد که شعار اصلی آن این بود « چوب معلم گُله، هر کی نخورده خُله»

2. نمایشهای سرقت؛

در این سبک و کلا سبکهای نمایشهای دعوا ما باید خیلی خوش شانس باشیم که از ابتدای نمایش به آن برسیم. و اصولا نمایشهای دعوا اعلان و توزیع بلیط ندارند و این از جذابیت های این گونه نمایشی است. ما اغلب از دور، همهمه و شور و حرارت تماشاچیان را میبینیم و باید خیلی بی علاقه به ادبیات و نمایش بود که آدم از این فرصت استفاده نکند و راهش را بگیرد و برود. بنده آدمهای زیادی را میشناسم که اگر هم شده به این عشق میروند بین جمعیت تا یکی از ایشان بپرسد «چی شده؟» و او بگوید «منم تازه رسیدم». از موضوع دور نشویم. در این سبک در ابتدا چند نفر به یک نفر گیر میدهند و پس از مطمئن شدن از این موضوع که دزدی را گرفته اند شروع به انجام این آداب کهن می نمایند و یک دل سیر به دزد بینوا کتک میزنند و در این بین حتی تماشاچیان هم میتوانند به گروه بازیگران ملحق شده و دق دلیشان را سر بازیگر نقش اول خالی کنند. بنده در اینجا این توضیخ را اضافه کنم که اصولا این ژانر نمایشی بستر مناسبی برای کشف و پرورش استعداد های نهفته جوانان این مرز و بوم است و ما می توانیم از این فرصتها استفاده بیشتری بنماییم.

3. نمایشهای اقتصاد؛

این سبک اصلا خود نمایشهای دعواست. اصولا مگر شده تا به حال با یک مغازه دار دعواتان نشود؟ در این سبک هم پس از یکی به دو کردن و رجز خوانی دو یا چند بازیگر بر سر قیمت یا مرغوبیت جنس، نمایش آغاز میشود. نمایشهای اقتصاد در مجتمع های تجاری گرما و حرارت بیشتری دارد و گاه شده که مغازه داران صبح تا شب نشسته اند و حسرت یک اجرای پنج دقیقه ای نمایشی در خور مجتمع تجاریشان بخورند. بدی این سبک در این است که بینندگان کمی از همان ابتدا وارد میشوند و گاه اشخاصی با میانجی گری سعی در برهم زدن بساط نمایش دارند. ناگفته نماند این افراد در تمام زیرشاخه های نمایش وجود دارند که با میانجی گری و این اواخر تماس با 110 نمایش را به هم میزنند. بنده متاسفانه در چند مورد شاهد این موضوع بوده ام که گاهی بازیگران نقش اول هم پس از فراموش کردن دیالوگ هایشان یا خستگی از وقت بی پایان نمایش و یا حضور بسیار شدید مردم و تمایل آنها به ایفای نقش، ناگهان نعره میزنند «زنگ بزن 110».

4. نمایشهای راهنمایی رانندگی؛

این سبک هنوز هم یکی از مهمترین شکلهای دعوا است. ما در هر شبانه روز شاهد یک تا ده مورد از اجرای این نمایش در خیابانهای شهر هستیم. اما متاسفانه با به وجود آمدن بیمه و گسترش آن این نمایش ها دیگر شوقی برای مردم نگذاشته و اغلب با چند جمله قصار نمایش به پایان می رسد. مثل «گوساله! مگه کوری؟». آدم حسرت روزهای گذشته را می خورد که نمایش با برافراشته شدن گرزها شروع می شد. کلا در تمام زیرشاخه های نمایشهای دعوا همانند گذشته آلات تناسلی چندان وزنه سنگینی در اجرای نمایش ایفا نمی کند و در پاره ای اوقات حتی نمایشهای رزمی نیز کاربردی ندارد. امروزه بیشتر بر قدرت فن بیان بازیگران تاکید می شود که ناگفته نماند بسیار خلاقانه و دل انگیز است.

5. نمایشهای سیاسی؛

البته این نوع، از خطرناک ترین انواع نمایش است که نظیر آن را در تابستان 1988 در کالیفرنیا مشاهده شده. در این نوع، بازیگران از دو قشر کاملا جدا هستند و قشری که لباس معمولی تر از اتاق گریم برداشته باشد در این نمایش فقط باید کتک بخورد. و غالبا هم در پایان بازیگران و گاهی کل تماشاچیان بوسیله مینی بوس به منازل خود رهسپار میشوند. بنده شخصا از نزدیک شاهد این نمایشها نبوده ام هر چند گفته می شود در این سبک اغلب دانشجویان نقش کتک خور را ایفا می کنند. این نمایش معمولا هر چند سال یک بار روی میدهد و تماشاچیان بسیاری از آن دیدن میکنند که اغلب هم خواسته یا ناخواسته در پایان، از آنان به عنوان بازیگران اصلی یاد می شود و هدایایی جهت یادبود بدیشان تقدیم می گردد.

6. نمایشهای دعوا برای دعوا؛

این مورد را می توان از زیر شاخه های مکتب هنر برای هنر به حساب آورد. معمولا این سری نمایشها بدون دلیل و با رضایت قلبی هر دو طرف شروع می شود. تنها بهانه ای که برای شروع این نمایش لازم است یک متلک یا گفتن جمله کلیشه ای «بالا چشت ابروست» شروع شود. در این نمایش شمای تماشاچی هم باید بسیار مراقب باشید چون ممکن است آنارشی نهفته در این نمایشها پاچه شما را هم بگیرد. این نمایشها انرژی درمانی بسیار بالایی جهت بهبود بیمارانی دارد که یک عمر عقده را در خود نهادینه کرده اند. بنده به این نتیجه رسیده ام بازیگران این سبک در کشورمان حدود هشتاد درصد مردم را دربر می گیرد.

7. نمایشهای ناموسی؛

در این سبک، حتما باید یکی از نقشهای اصلی را بانوان اجرا کنند. این سبک، پر شورترین نمایشهاست به خصوص وقتی کار به گیس کشی برسد. چه بسیار کودکان این مرزو بوم که با تماشای این نمایش به چه سرعتی چشم و گوشی باز میکنند و پا به عرصه اجتماع مینهند. در این نمایش معمولا کسی از تماشاچیان به بازیگران ملحق نمیشوند و کلا غلط میکنند ملحق شوند. میزان تماشاچیان ناموسی گاه کل یک خیابان را تشکیل میدهد که نشان از عشق و علاقه وافر مردم این مملکت به فرهنگ و هنر ناب است و از همین رو است که بنده تاکید بر رسمی شدن و آموزش آن در سطوح مختلف سیستم آموزشی دارم. شما کدام فیلم، کتاب، موسیقی یا حتی مجموعه تلویزیونی را سراغ دارید که محبوبیت صددرصدی نمایشهای دعوا را داشته باشد؟

در پایان چه بسا کودکان و بزرگانی باشند که این هنر را در خانه و دور از چشم مردم انجام می دهند و هنر و استعداد خویش را از مردم دریغ میکنند و چه بسا سبکهایی باشد و بنده از آن نا مطلع. کمبود ها را به بزرگی خود ببخشید و اگر هم نمی بخشید بفرمایید تا یک پرده دعوا در خدمت شما و دوستان باشیم.

گوش دادین یا میشنوین؟

اکتبر 11, 2009 با سعید

هیچ شنیدین معشوقه ی زیبا روی ترانه ها که قبلا تنها گله ای که ازش میشد عدم بروز محبت بود تو ترانه های امروزی چه… شده؟ به خدا خجالت میکشه آدم. نمونه اش ” دوست پسرات، قد موی سرت” یا همچین چیزی بود. اسمال بهتر میدونه. مشکل من این نیست که چرا تعداد بیشماری از دلباختگان دور یک نفر جمع بشن و توی مجالس آنچنانی رفتار ناشایستی از خودشون بروز بدن. مشکلم اینه که چرا این قضایا رو بصورت رمانتیک آب دوغی عارفانه تحویل  ملت میدن.

در باب تاكسي و راننده اش

اکتبر 1, 2009 با سعید

از اونجايي كه بنده الان از درون يه كافي نت اينو ميفرستم و خرج و مخارج كمر شكن زندگي واسه ما ستون فقرات نگذاشته، اما باز هم به اصرار دوستم اين مهم رو در پايين ميارم (البته از نظر دوستم مهم) كه؛

گاهي وقت ها كه توي تاكسي نشسته ايد هيچ راهي نداريد، هيچ راهي نيست تا از شر،  يك راننده تاكسي كه مي‌خواهد حرف بزند خلاص شد. اگر حرفي زد و جواب داديد كه حرف مي‌زند، اگر هم هيچ واكنشي چه شيميايي چه فيزيكي از خودتان بروز نداديد باز حرف ميزند. البته يك نكته مهم هست كه شما مي‌توانيد. يك لحظه

ببخشيد اين دوستم تا ديد اينا رو تايپ ميكنم گفت «مردك، من منظورم يه چي ديگه بود»و رفت. بخشكي شانس، معلوم نشد چي مي‌خواست بگه. من شرمنده‌ام تا فردا سعي مي‌كنم يه قضيه اي حكايتي چيزي جور كنم.

در باب كش

سپتامبر 18, 2009 با سعید

امروز جمعه بيست و هفتم شهريور هزار و سيصد و هشتاد و هشت هر چقدر كه زور زدم gmail بالا نيامد و مجبور شدم بيايم اينجا نقلي از يكي ديگر از دوستان بگويم.

يكي از دوستانم عقيده داشت كه « بايد آدمي مثل كش باشد» و اين را دقيقا به همين شكل ميگفت. او معتقد بود آدمي كه در طول زندگي و در زير بار مشكلات انعطاف نداشته باشد زود از پا در مي آيد. البته او توجهي به اين مورد نداشت كه معمولا كش وقتي زير چيزي گير مي كند هر چقدر هم كه كش بيايد بالاخره يك جاييش گير است و يك قسمتي از آن خاصيت خودش را از دست مي دهد و به اصطلاح وا مي رود. حالا فكر كنيد اگر يك آدم در يك ماجراي پرشور عشقي شكست خورد آن روحيه شادي آور و پر نشاطي كه در اين ماجرا بيشتر درگير بوده هر چقدر كه كش بيايد و منعطف باشد بالاخره تكليف آن  چه خواهد بود؟ فكرش را بكنيد آن قسمت آنقدر كش آمده و وارفته كه نه مي شود آن را پنهان كرد نه استفاده ي بهينه از آن نمود.  خلاصه اينكه او مثال ميزد و كاري به مشكلات و عوارض جانبي اين ديدگاه بر زندگي مردم نداشت. حتا درباره شكم خودش كه كمي بيرون زده بود هم اين دليل را مي آورد كه اين نتيجه شور و هيجان او در كسب موفقيت هاي اجتماعي بوده كه در پي عدم موفقيت او و شكستش در درست و حسابي طي كردن پله هاي ترقي  موجب شده كم كم قسمتي از وجود فيزيكي او هم گير كند و براي اينكه در اين راه كم نياورد كش آمده و هم اكنون كه راحت به زندگي خود مي‌رسد عوارض جانبي اين كش آمدن در شكمش نمايان است. او عقيده داشت انسانها سه دسته اند يك دسته مثل كش پول، مالدوستند، يك دسته مثل كش تنبان پرشور و دسته ديگر هم مثل كش تنبان منحرفند.

انگشت

سپتامبر 14, 2009 با سعید

یکی از دوستام یه روز که خیلی بیکار بود دو سه بار انگشتشو کرد تو نافش یه دفعه ریست شد. بعد ربع ساعت که بالا اومد فکر کردیم هیچ اتفاقی نیافتاده اما بدبخت روی تنظیمات کارخانه اومده بود بالا. حرف که میزد هی دم از آزادی بیان و حقوق انسان و کلا بحث های علوم انسانی میکرد که تا قبلش روحش هم خبر نداشت. الانم به جرم اقدام علیه نظام گرفتنش.

نتیجه اخلاقی: صد بار مگه بهتون نگفتن تو هر سوراخی انگشت نکنین؟ حتا اگه مربوط به خودتون باشه.

دیوار نوشته

سپتامبر 10, 2009 با سعید

یکی از دوستانم میگفت یه روز که گذرش به ترمینال کاراندیش شیراز افتاده رفته یه سری هم به سرویس بهداشتیش زده و رو دیوار جایگاه مذکور این نوشته رو میبینه. یادبودی از دومین دور سفرها م،ا،ن.

پ ن: البته بعد از این حرفش دوستی ما به پایان رسید.

منوي فرهنگي

آگوست 7, 2009 با سعید

آنچه در زير مي آيد يادداشتي از دوست تازه شناخته ي من، مجتبي جمشيدي است. آقاي جمشيدي فوق ليسانس الكترونيك از شيراز است و هم اكنون در شهر خود شيراز به ارائه سرويس جهت نصب باند و سيستم هاي مدرن بر روي انواع اتومبيل ها مبادرت مي ورزد. عكس ايشان نيز در پايين اين يادداشت قابل رويت است.

meno

سریال؛ افسانه جومونگ سری چهارم

سری چهارم سریال محبوب و پر طرفدار افسانه جومونگ فرقی اساسی با قسمتهای دیگر این سریال دارد. در این قسمت کل ماجرا از یک هواپیمای مسافربری شروع می شود و سقوط آن در یک جزیره اسرار آمیز. سریال بر خلاف فصل های گذشته شخصیتهای متفاوتی دارد اما به محض دیدن قسمت اول آن مطمئناَ شما تا پایان آنرا ادامه خواهید داد. در طول ماجرا شما با بیش از بیست شخصیت اصلی آشنا خواهید شد که تمام آنها بی آنکه خودشان بدانند زندگی و حوادثی تنیده درهم داشته اند. مضمون این سریال در ابتدا حادثه ای می نماید اما با گذشت زمان میتوان آنرا بیشتر دینی، فلسفی و حتی کمدی نامید. در کل اگر شما دلبسته به هر ژانر سینمایی باشید می توانید از این سریال لذت برده و پس از هر قسمت به مفاهیم کلی پرداخته شده در لایه زیرین آن فکر کنید. از مسائل کلی دینی تا ترک اعتیاد یا مسئله سفر به آینده و گذشته تا مسائل حکومت و جامعه ی متمدن تا چیزی مثل شانس و تقدیر یا مشکلات خانوادگی. شعار سریا که بر روی جلد آن نوشته شده این است که « ما به دلیل خاصی اینجا هستیم» که از ترجمه ی انگلیسی آن خودم برداشت کرده ام. چیزی مثل قضیه ی آمدنم بهر چه بود می شود. این سریال زیبا و خوش ساخت را سازندگان سریال افسانه جومونگ ساخته اند. البته به تازگی نسخه ی کپی شده ی آن توسط یک شرکت آمریکایی ساخته شده به نام گمشدگان یا lost که البته این سریال خوشبختانه به مزاق هموطنانمان خوش نیامده و همه منجمله صدا و سیما پیگیر نسخه اصلی آن بوده اند. البته بنده به دلیل اشتیاق فراوان آنرا از سی دی فروشی های غیر معتبر شیراز تهیه کرده ام و از دیدن آن لذت کافی و وافی را برده ام. امیدوارم شما نیز آنرا دنبال کنید.

فیلم؛ دلداده

فیلمی به شدت جذاب و سرگرم کننده برای سپری کردن ساعتی خوش در میان دوستان و خانواده. داستان از این قرار است که دو دلداده ی عاشق با نظر مثبت خانواده ی طرفین تصمیم به ازدواج میگیرند و روز ازدواج دقیقا سه روز بعد از شروع فیلم است. فیلم با مشکلات رزرو سالن و تهیه ی مقدمات یک عروسی درخور و شایسته شروع میشود که دو تن از دوستان و برادر خانم داماد تصمیم به یک مسافرت مجردی میگیرند. آنها با هماهنگی های لازم با بزرگان خانواده راهی آخرین سفر مجردیشان با داماد آینده می شوند. سفری پر ماجرا به اصفهان. آنها شب به اصفهان می رسند و به میدان نصف جهان می روند و دست بر قضا هوس خوردن یک لیوان عرق بیدمشک به سرشان می زند. ما تا آخر فیلم نمیدانیم بعد از خوردن آن لیوان عرق بیدمشک چه بلایی بر سر این دوستان آمده و اصولا صبح داماد كجا غيبش زده. کشف تکه تکه از این معما، لحظاتی خوش را در پی دارد. شعار روی جلد فیلم از این قرار است «بعضی ها جنبه ی اصفهان رفتن را ندارند». البته این فیلم هم از حسادت آمریکایی ها در امان نمانده و کپی ساخته شده از روی آن به نام جعلی hangover اکران شده که با استقبال سرد مردم و مسئولین روبرو شده. امیدوارم شما نیز از این فیلم لذت برده و از پند و اندرزهای همراه با خنده ی آن در زندگی زناشویی و اوقات مسافرت خود استفاده کنید.

فیلم؛ والس با بشیر

فیلم معنا گرای والس با بشیر یک انیمیشن بسیار جذاب و دیدنی است. فیلم به انحراف جوانان معصوم ایرانی می پردازد که چگونه ممکن است در دام هوا و هوس خود گرفتار شوند. فیلم، قصه ی مردی است که بیست سال است کابوسی حشتناک میبیند از حمله ی سگهای وحشی به او. او به دنبال گذشته ی فراموش شده ی خود می رود که چطور در عنفوان جوانی تسلیم هوا و هوس خود شده و به خانه و خانواده خود بی اعتنا بوده و شبهای بسیاری را به عیش و نوش در پارتی ها و در بین دوستان ناباب گذرانده است. اسم فیلم هم دقیقا حاکی از همین است رقص با بشیر. بشیر که جوانی جنوبی است در پی کار و زندگی و درآمد بهتر به تهران می رود اما گرگ های این شهر از پاکی و سادگی این جوان سوءاستفاده کرده و او را همراه خود به منجلاب فساد می کشانند. اما بشیر به صورتی معجزه آسا از این منجلاب رهایی پیدا می کند و در زمان روایت فیلم شروع به افشای رازهای نهفته در گذشته می کند. ساخت این فیلم به صورت انیمیشن به آن قدرتی بیشتر بخشیده و آنرا تاثیر گذارتر کرده است. امید دارم از این فیلم سراسر پند و اندرز بهره کافی را ببرید.

کتاب؛ اپرای شناور

راوی داستان، زندگی  و کار پر از ماجرای خود را در یک لنج باری در خیلج همیشه فارس روایت می کند. کاری که به رغم زحمات زیاد، از لحاظ مادی سودی برای راوی ندارد و از طرفی این لنج جایی است که ناخدای مالدوست همدست با قاچاقچیان کالا، به قاچاق انواع اجناس بی کیفیت خارجی به کشور می پردازد و مبارزه ی درونی شخصیت با خود و ناخدای از خدا بی خبر، رمانی هیجان انگیز را می آفریند. کتاب، کلکسیونی از اطلاعات متنوع درباره حرکت لنجها و انواع ماهی های موجود در خلیج فارس  و آداب زندگی مردم بندر می باشد. جان بارت که همین چند سال قبل به ایران آمده بود انگیزه ی نوشتن این رمان را سفر به جنوب ایران و دیدن مردم خونگرم جنوب می داند. او به همراه خود يك دستگاه قليان ميوه اي هم به همراه خود به آنسوي آبها برد. نام این رمان هم اشاره به موسیقی ایی است که ناخدا همیشه با رادیوی خود بر آبهای خلیج فارس دریافت می کند که نشان از وطن فروشی او دارد.

موسيقي

درباره موسیقی، بنده اول یک توضیح باید بدهم که پروسه تربیت و آموزش بنده با روشهای سنتی صورت پذیرفته و دست بر قضا تمامی آموزش دهندگان و دلسوزان تربیت بنده راست دست بوده و به علت اعمال این روشها گوش چپ بنده برای شنیدن موسیقی عملاَ از کار افتاده است و این روزها تنها چیزی که از ماشین های خیابان می شنوم دوبس دوبسی بیش نیست. اینجا باید بگویم کلا هر چیزی که از موبایل فرزندان این مرز و بوم برآید به مزاج ما خوش آید. هرچند چند باری که با گوشی های برخی جوانان به شنیدن موسیقی مبادرت ورزیدم هر بار یکی از گوشی ها را به گوش راستم میزدم، متعجب مانده بودم که چرا در یک گوشی صدایی شاد و مخصوص مجالس آنچنانی است و در گوشی دیگر خواننده ای از غم ها و دردها و حکایت خودکشی و مرگ می خواند. درباره یکی از خوانندگان امروزي هم اطلاعاتی که کسب نمودم این بوده که شنیده شده یکی از کلکسیونرهای اروپایی گنجینه ای از آثار باقیمانده از آهنگسازانی نظیر بتهوون و باخ را فروخته و آلبومی از خواننده ای ساسی نام خریده و آنرا هدیه ای الهی نامیده. بعد از اینکه به او میگویند آخر مگر می دانی اینها چه میخوانند می گوید، مهم نیست چون خودشان هم نمیدانند چه میخوانند. خلاصه با این گوش سنگین بنده همان ساز و نقاره بهترین معرفی موسیقی ای است که می توانم به شما عزیزان پیشنهاد دهم.

از برکات سفر استانی ریاست جمهوری به شیراز

می 1, 2009 با سعید

دیروز بعد از ظهر اول وقت پیرمردی می آید و خوب مخ ما را میخورد (معلوم میشود چند روز است برای رفع اشکال تشریف می آورد) که این زنه که میگوید مشترک مورد نظردر دسترس نمیباشد و دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است را برایش معنی کنیم. کلی هم از آقای احمدی نژاد میگوید که این یکی هیچی برای خودش نمیخواد و نوکر ملت است و قبل رفتن کارت ویزیتی که عکس رئیس جمهور در کنار یک دختر مدرسه ای است را به ما می دهد و میگوید توی جیب بگذارید که موجب برکت است. بعد یکی می آید و برخلاف دیگران بدون چک و چانه یک گوشی می خرد و می گوید امروز توی مراسم استقبال از ریاست جمهوری گوشی بنده را زده اند و میرود. ما با هم به آن کارت پر برکت نگاه می کنیم.