17
ژانویه 28, 2012 at 7:51 ب.ظ. 2 دیدگاه
امروز روز خوبي بايد ميبود
ميگفتم باران ميبارد
و تو را ميبوسيدم
وقتي ميخنديدي
دوشنبه هوا گرفته بود
و هيچ باراني نباريد
جز از چشمان تو
من داشتم ميرفتم
و درختهاي پريشان
دواندوان از كنارم ميگذشتند
هر بار مرا صدا زدي چيزي در گلويم شكست
من باز فعلهاي صيقل خوردهاي براي نفس كشيدن پيدا كردم
براي صدا زدنت
دايرهاي كوچك از واژگان مستاصل
با موهايي پريشان كه من داشتم
چطور نگاهت را بگويند؟
من در صندليهاي انتظار قايم شدم
تو در سلامها گسترده
ابري سرد كه از كوچهها ميگذرد
آفتابي تند كه دلتنگيام را در خانه پهن كند
مثل ساعتي كه روي يك خواب بماند
دلتنگي شكل سادهاي دارد
لباسهايت كه بوي تو را فراموش كردهاند
مثل چشمهايي كه از قاب به من نگاه ميكنند
به همه جا به پشت سرم خيره شدم
كاش تو را صدا ميزدم
وقتی میخنديدی
ميگفتم باران ميبارد
ورودی دستهبندی شده در: هيچ چيزها. برچسبها: .
2 دیدگاه مال خود را بیافزایید
پاسخی بگذارید
این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید
1.
محمد خواجهپور | ژانویه 29, 2012 در 4:26 ق.ظ.
پریدن از یک حس به حس دیگر
بچه بودم و نمیدانستم چه کسی؟ کدام اسباببازی را باید دوستتر بدارم؟
در کلمات قدم زدم
و فرو رفتم.
در آسفالتهای داغ، مثل عشق در ساعت یک ظهر
2.
سپیده | ژانویه 29, 2012 در 11:07 ب.ظ.
خیلی زیبا بود.
لذت بردم واقعا
مرسی