16
دسامبر 8, 2011 at 12:37 ق.ظ. بیان دیدگاه
با تنم غريبه نبودي
من دست داشتم
تو دست داشتي در اين اشتياق
تو چشم به من
من به راههاي فرعي.
گفتم بايد قابي بگيرم
براي كفشهاي خاكي از خاطرات
خيابان جاي خوبي براي چشمهاي ما نيست.
آينه كوچكي بگيرم
گردن بياندازم
خودت را در من ببيني
حتا وقتي هوا خوش نباشد.
چيزي بايد مانده باشد
ته اين روزها
تو را در من زنده كند
مثل خطهاي دستت
يا پنجرهاي كه تو باز كردهاي.
بايد دفتري بگيرم
تا جاودانگي فقط يك سطر فاصله است.
شايد يك شب سراغ هم را بگيريم
بگويي پاييز هم فصل ما نبود
زخم خطاهاي كهنه را
هر روز بايد از پوست جدا كرد
باز ديشب
دلتنگي تكهتكه از سطلهاي زباله آويزان بود
و تختخواب، خود را به نشنيدن ميزد.
چشم به پنجرهاي باز
دستهاي خسته از بغل گرفتن خود و
غباري كه غرق ميشويم در آن.
تني كه يخ زده است
با هيچ آهي گرم نميشود
تو هم دست داشتي در اين اشتياق.
ورودی دستهبندی شده در: هيچ چيزها. برچسبها: .
این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید