يك رو يكي از دوستام به من زنگ زد و گفت فلاني از صبح كه بيدار شدم احساس يك ويندوز رو دارم كه يه برنامه جديد روش نصب شده باشه. من هم گفتم پاشو بيا يه چك بكنيم ببينيم چته. خلاصه با بچه ها دور هم جمع شديم و دوستمون هم اومد. گفتيم امروز چندشنبه است؟ گفت يكشنبه، اسمت چيه؟ فلاني. ديشب چه سريالي اومد؟ فلان سريال. برا اطمينان يه كاغذ سبز هم جلوش گرفتيم كه لبخند مليحي زد. ما هم گفتيم بابا تو كه طوريت نيست. خلاصه نشستيم و به حرف زدن گذشت تا بحث چين و چينيا و چيني حرف زدن شد، يكي از دوستام گفت من بلدم چيني حرف بزنم «ني ها» اون رفيق ما هم كه فكر ميكرد يه برنامه جديد روش نصب شده گفت منم بلدم و ربع ساعتي يه كلّه چيني بلغور كرد كه با كمك بچه اونو ساكت كرديم. بعله ديگه رفيق ما يك شبه چيني رو فول شده بود. گفتيم چكار كنيم؟ كه يكي از بچه ها پشنهاد داد اونو بفرستيم چين شايد يه جنسي چيزي ارزونتر بهش دادن و كاري براش جور شده باشه. خلاصه همه با هم پولامونو جمع كرديم و با هزار بدبختي فرستاديمش چين.
بعد يك سال كه برگشت گفتيم فلاني چي شد پس؟ نميتونستي اين مدت يه نامه اي چيزي بدي؟ گفت نه. خلاصه فهميديم به محض اينكه رسيده چين هيچكس زبون اونو نميفهميده با زحمت يك نفر رو پيدا ميكنه و ميفهمه اون زبوني كه حرف ميزنه تو كل مملكت چين فقط يه روستاي چهل نفري هست كه به اون زبون صحبت ميكنن و اونو ميفرستن اونجا.
دوستم ميگفت به محض اينكه رسيدم با هزار سلام و صلوات ازم پذيرايي شد و فهميدم تنها مشكل روستا اينه كه اونجا سه تا غاز دارن كه تو كل دنيا نمونه اش نيست و در معرض انقراضه و تازه از سر شوق يكيشو جلو پام سر بريدن و براي مهموني كباب كردن. رفيق ما هم تو اين يك سال آستين بالا زده و به پرورش غاز مشغول بوده و بعد از يك سال به عنوان يكي از احيا كنندگان اون نوع غاز مشهور ميشه وجايزه اي هم بهش ميدن و اونم برميگرده مملكت خودمون.
حالا چرا برگشته رو نميدونيم.
نتيجه اينكه خداوند هر كسي رو براي كاري آفريده، ولي محض رضاي خدا يكي هم تو صد تا نميتونه به اون چيزي كه بايد برسن. اين دوست ما هم انگار اومده بود كه غاز بچرونه.
نوامبر 8, 2009 در t 8:58 ب.ظ |
خوشحالم که دوست شما سرانجام توانست وظیفه خود را در نظام هستی پیدا کند.
نوامبر 8, 2009 در t 11:49 ب.ظ |
جالب بود .غاز چروني هم براي خودش شغلي ديگه!
نوامبر 10, 2009 در t 10:03 ق.ظ |
می گم این دوست شما هم یه تخته کم داشته ها، چرا وقتی این همه دوست غاز چرون با مرام تو شهر خودش داشته پا شده رفته چین؟ احتمالاً وقتی برگشته و دیده دوستاش چه جوری کارشون تو صادرات نوع غاز شهر خودشون گرفته کپ کرده.
نوامبر 10, 2009 در t 11:04 ق.ظ |
بلی. جالب است که حتا شما هم این درک را دارید که توی این مملکت، اینهایی که اینجا هستند جایی و چاره ای جز پرورش غاز نداریم که این هم خود یک هدیه الهی است. البته یکی از دوستانم به آینده هم رفت ولی دید هیچ تغییری نمیکنه و نشده. حال میکنی حالا؟
نوامبر 10, 2009 در t 1:24 ب.ظ |
آینده خیلی چیزا تغییر می کنه و من با همین خیال حال می کنم..
نوامبر 10, 2009 در t 7:32 ب.ظ |
لابد شما آینده رو با باتوم میخواین بسازین. البته شاید اون موقع بتونین با هویت واقعی بنویسین.
نوامبر 10, 2009 در t 1:55 ب.ظ |
در ضمن من فکر می کنم خدا حتی اون دوستتونو برای کاری به جز این آفریده،ولی ما راه به جایی جز این نبردیم.
نوامبر 11, 2009 در t 4:09 ب.ظ |
با این وسیله ای که می گی نمی شه آینده رو به جاهای خوب برد، اگر می شد هم من نمی تونستم چون تو طبیعتم نبود.آدما رو به این راحتی به هر چی دوست داشتی متهم نکن.