Archive for اکتبر, 2009

خواب بد

اکتبر 30, 2009

تقريبا يك هفته پيش خواب ديدم سرم از پشت به ميله اي خورد. نه اينكه با ميله اي بزنند به سرم. من شايد پرتاب شده بودم يا نميدانم. درد كمي حس كردم و بعد هيچ. چون به محض اينكه به ميله خوردم فهميدم مرده ام. من مرده بودم. معمولا ما توي خواب اگر چيز وحشتناكي ببينيم سريع بيدار ميشويم يا ناخودآگاه به دنبال اين ميگرديم كه مطمئن شويم داريم خواب ميبينيم. اما اين موضوع من را كنجكاو كرده كه چرا وقتي مرده بودم يا داشتم ميمردم نترسيدم و از خواب نپريدم و تازه صبح يادم آمد چه خوابي ديده ام. به دنبال اين هم نبودم كه چه تفسير و معنايي دارد. فقط از خودم ميپرسيدم يعني مرگ اينقدر راحت است؟

نیم شخم

اکتبر 29, 2009

از یک طرف محمد با تراکتور دانشگاهشون مشغول شخم خاطرات خودشه و از طرفی حسن (این جدیدترین اسمشه) از یکی از بهترین و سالم ترین تفریحات مدرسه گفته. منم گفتم چیزی بنویسم.

من که اصولا فقط اهل بازی شطرنج بودم و با عینک کلفتی که می زدم کسی منو قاطی بازیاش نمی کرد، اما یکی از بهترین بازیهایی که چندبار اجرای زنده اش رو دیدم. بازی تخمی تخیلی کُلم کُلئم (kole’m kole’me) بود. این بازی بعد از بازی جنگ جنگه یا (لگد لگده) بهترین بازی ای بود که همیشه حسرت بازی نکردن آنرا داشتم. بازی از این قرار است که دوستان دست همدیگر را می گرفتند و میرفتند به صحرا یا همون باغ امروزیا. حالا یه سری مشغول بازیهای متنوع دیگری می شدند، یک سری هم به کارهایی نظیر شکار می پرداختند و یک سری هم حالا نمیدانم این بازی را خودشان کشف کرده بودند یا از پیشینیان به ارث برده بودند. خلاصه در محیطی که در آن درختان نخل روییده و با خاکریزهایی محدود شده، معروف به «بَس»، دوستان وفادار به دو دسته تقسیم می شدند و شروع به جمع آوری کُلئم می کردند. کلئم به گِل به هم چسبیده ای گویند که نه سنگ است و نه خاک. گرفتین؟ خلاصه دو تیم با فاصله مناسب روبروی هم قرار می گرفتند و شروع به پرتاب کلئم به سمت همدیگر می کردند. شما فکر کنید چه حالی داشت این کلئم «نارنجک» با سرعت به طرفتان می آمد و روی تنتان منفجر می شد. اینطور که معلوم است این بازی برداشتی از برف بازی خارجی ها و سوسول ها بوده. البته شاخه ای از آن جدا شده و با ادغام با تفگ تفنگه شده است پینت بال امروزی. بعله اینم از شخم ما.

راستی یادتونه همه بچه ها تا از اولین کلاس زبان میومدن تو خیابون هی مانکی! مانکی! میگفتن؟

فیلمهایی که دوست دارم ببینید 1

اکتبر 27, 2009

مثل سابق اینها لیست فیلمهایی که دیده ام هستند. نقد البته کار من نیست و فیلمهایی را که دوست دارم ببینید را با لینک imdb و توضیح مختصر مینویسم. البته تمام اینها که مینویسم را پیشنهاد نمیکنم.

 

The Dark Knight

batman

برای دومین بار شوالیه تاریکی را دیدم و برای دومین بار هم از آن لذت بردم، به همان اندازه بار اول. جوکر فوق العاده است. فیلم از آن دسته فیلمهایی است که همه قشر بیننده ها را راضی می کند. شدیداً پیشنهاد می شود البته اگر ندیده باشید.

کریستوفر نولان کارگردان فیلم است و کریستین بِیل و هیت لجر بازیگران اصلی. به نظر من بِیل یکی از بهترین بازیگران امروز هالیووده، The Machinist را هم با بازی و قیافه عجیبش حتما باید ببینید. هیت لجر هم که همه لابد می دانید در این فیلم چه شاهکاریست.

 

The Hangover

hangover

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دو تا از دوستان، به اتفاق برادر زن دست داماد آینده را می گیرند و به لاس وگاس میروند تا آخرین روزهای مجردی دوستشان را با هم باشند که معلوم می شود بعضی ها جنبه لاس وگاس را ندارند. ذکر خیر این فیلم در پست منوی فرهنگی آمده. کمدی بهترین گزینه من برای فیلم دیدن است و اگر زیاد به پیام داشتن فیلم ها کاری نداشته باشید این فیلم بهترین فیلمی است که می شود پیشنهاد داد.

تاد فلیپس کارگردان این فیلم، کارگردانی فیلمهایی مثل Road Trip  و Old School بوده و یکی از نویسنده های فیلنامه Borat بوده که برای آن فیلنامه هم نامزد اسکار شده بود.

 

A Shot in the Dark

a shot

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از سری فیلمهای کارآگاه کلوزو و پلنگ صورتی است. فیلم البته فوق العاده نیست اما اگر شما هم مثل من همینطور الکی از قیافه پیتر سلرز خنده تان میگیرد، این فیلم را هم می توانید با خیال راحت نگاه کنید.

کارگردان فیلم بلیک ادوارد است که تقریباً کل عمر حرفه ایش را مدیون پلنگ صورتی است. سلرز هم همان کلوزوی دوست داشتنی است.

 

Gigante

gigante

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فیلم داستان یک مراقب دوربینهای مدار بسته در یک فروشگاه زنجیره ای بزرگ است که رابطه ای رمانتیک به سبک کاری خودش با یکی از خدمتکاران همان فروشگاه برقرار می کند. اون عاشق موسیقی هارد راک است و شبها به مناسبت هیکلش در یک بار شبانه کار می کند، با خواهرزاده اش پِلی استیشن بازی می کند و محض رضای خدا بیشتر از دو جمله حرف نمی زند.

یک فیلم شاید بشود گفت کمدی، هرچند imdb به آن برچسب درام زده. فیلم محصول اروگوئه است. من به عنوان یک تماشاگر که دوست دارد از تمام ضرفیت های فیلم بینی استفاده کند، از این نمونه فیلم خیلی بیشتر از کلی فیلم هالیوودی خوشم آمد. اگر شما هم مبنای فیلم خوب برایتان پرخرج بودن آن نیست میتوانید از این فیلم لذت ببرید.

 

Public Enemies

public

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از این فیلم حتا به خاطر بازی جانی دپ هم خوشم نیامد. شاید به خاطر کیفیت افتضاح dvd بود. خلاصه این یکی را اگر شما خوشتان آمده بگویید. اگر کیفیت خوبش را دارید ارزش دیدن دارد.

 

Befoe the Deliv Knows You’re Dead

before the devil

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فیلم با این جمله شروع می شود که «شاید بتوانی نیم ساعتی را در بهشت باشی، قبل از آنکه شیطان بداند مرده ای». فیلم پیشنهاد مسعود بود که دستش درد نکنه.

سیدنی لومت کارگردان و فیلیپ سیمور هافمن و ایتان هاوک بازیگران آنند. کلا یکی از مشکلات من این است که همینطور الکی از یکی خوشم می آید و دوست دارم توی هر فیلمی که باشد ببینم که این آقای هافمن هم جزو آن دسته اند. خدا خیرشان دهد با این بازیشان.

قرار نبود کسی آسیب ببیند، یکی از دیالوگ های  فیلم است و فکر کنید، قرار نبود. تنها چیزی که من را آزار داد پایان فیلم بود که شاید بهتر میشد تمامش کرد. با این حال شدیدا توصیه می شود.

 

In the Loop

 

in the loop

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یک کمدی خوش ساخت و ساده که نشان می دهد چطور می شود به راحتی یک جنگ شروع شود. فیلم را شاید از جهاتی با دکتر استرنج لاو مقایسه کرد که منظورم خط کلی است. فیلم بیشتر در فضای بسته می گذرد و بحث ها و دیوانگی های یک مشت سیاستمدار دیوانه را نشان می دهد. من که خیلی خوشم آمد از این فیلم اما به شما آنچنان شدید توصیه نمیکنم که بعد مشکلی پیش نیاید.

 

Broken Embraces

los abrazos

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اصولا اگر این پدرو آلمودوار نبود، عمرا طرف فیلمایی با بازی پنه لوپه کروز می رفتم. اما بعد از دیدن شاهکارهای آلمودوار نظرم راجع به این بازیگر عوض شد. البته این را هم بگویم که بنده هیچ نظر سوئی نسبت به این خانم ندارم.

بعضی ها انگار فقط باید شاهکار بسازند و در قیاس با فیلمهای قبلی این کارگردان این فیلم چندان اشک آدم را در نمی آورد. با این حال اگر یک تماشاچی واقعی فیلم باشید دیدن این فیلم را باید تجربه کنید.

داستان نویسنده ای نابینایی است که از همان ابتدای فیلم، کارگردان امضای خودش را نشان می دهد. نویسنده بعد از شنیدن اخبار روز توسط دختری که روزنامه را برایش می خواند و او را تا خانه راهنمایی کرده شروع به درد دل می کند.

چون دوست دارم هر کسی خودش ذره ذره داستان را از هر فیلمی توسط همان فیلم ببیند و بشنود نمیتوانم باقی ماجرا را بگویم. این درباره تمام فیلمها صدق می کند.

 

Paul Blart: Mall Cop

mall cop

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فیلم حکایت یک مامور فروشگاه است که عشقش پلیس شدن است و به دلیل حجم زیادش در این کار موفق نبوده ولی دلیلی برای او نیست که در یک فروشگاه یک پلیس واقعی نباشد. فیلم یک Die Hard  کمدی است که می شود راحت آن را دید و آخ هم نگفت. البته ممکن است چند جایی هم لبخند بزنید. برای نمایش خانوادگی بدک نیست.

 

Miracle at St. Anna

miracle

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

داستان فیلم در جنگ جهانی دوم در روستایی ایتالیایی می گذرد. جایی که چهار سرباز سیاه پوست جدا افتاده، سعی در فرار از این مهلکه دارند. فیلم، مایه هایی از سینمای معناگرا را هم با خودش یدک می کشد. من آخر نفهمیدم این اسپایک لی فیلمی بهتر از این ها هم ساخته یا نه. ما همچنان منتظریم. اگر میخواهید حتما فیلمی از اسپایک لی را ببینید این را هم می توانید راحت نگاه کنید. اما بعد نگویید فلان جای فیلم خیلی توی ذوق می زد.

 

Run Fatboy Run

run fatboy

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یک کمدی رمانتیک صاف و ساده و راحت. می توانید این را به عنوان پیش فیلم یا چیزی مثل پیش غذا ببینید و لذت ببرید. داستان مردی است که بعد از پنج شش سال به دلایلی یاد زنش می افتد و برای اینکه کاملا از دستش ندهد تصمیم به شرکت در یک مسابقه دو ماراتن می گیرد. البته زیاد هم چاق نبود. از قدیم گفته اند یک نمه شکم آدم را خوش تیپ تر می کند.

 

Bolt

bolt

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به جز ایده اولیه خلاقانه، فیلم چیز دیگری نداشت. همان شخصیت های همیشگی والت دیسنی که توی هر فیلمی اومد نیومد دارد و در آخر هم یک قهرمان آمریکایی ملوس. تمام.

 

Open Season2

open season 2

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رک و پوست کنده بگویم. اگر دلتان برای آن خرس گنده و گوزن شاخ شکسته تنگ شده باز همان قسمت اول را ببینید و اگر این فیلم را گرفته اید به عنوان هدیه به یکی از کودکان زیر پنج سال خانواده تان بدهید. والله!

 

The Pink Panther 2

pink2

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حیف که الان خیلی ها این فیلم را دیده اند. و اگر دیده اید چرا به من نگفتید نگاه نکنم؟ صد رحمت به بدترین پلنگ صورتی قدیمی.

 

An American Carol

american carol

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یک آشغال به تمام معنا. فیلم هجویه ایست بر مایکل مور، کسی که خودش خیلی بهتر توی تلفیق مستند و طنز جواب داده است. به عنوان یکی از طرفداران فیلمهای هجویه باید بگویم این نوع فیلمها کاملا به فاک فنا رفته. هر وقت دلتان برای این فیلمها تنگ شد Top Secret را ببینید صد شرف دارد به این جدیدها. البته تک و توکی هم مثل Superhero پیدا می شود که آنقدر اعصاب آدم را به هم نریزد. خلاصه از دیوید زوکر که جزو یکی از پیشگامان این سبک بوده بعید بود.

اختراع

اکتبر 26, 2009

یه روز یکی از دوستام چند تا از ماها رو دعوت کرد خونه شون بعد ما هم یه dvd برداشتیم که بریم فیلم ببینیم. هنوز نرسیده از تو یخچال پنج ششتایی باواریا لیمو داد دستمون و ما رو برد زیرزمین خونه. یه صندلی رو آورد وسط و چند تا سیم به صندلی وصل کرد و گفت این اختراع منه. ماشین زمان. ما هم گفتیم خوب. بعد با رعایت فاصله شیشه ها، باواریا رو خوردیم و رفت نشست رو صندلی و گفت من میرم به سی سال بعد. شما هم فیلمتون رو که دیدین همه چی رو خاموش کنین. یادتون هم نره در رو پشت سرتون ببندین.

خلاصه نشست و همه چی رو هم از قبل آماده کرده بود. از کنترل تلویزیونش هم به جای کنترل دستگاهش استفاده کرده بود که بعد که فهمیدیم کنترل dvd نیست خیالمون بابت زیرنویس فیلم راحت شد.

طبق معمول فیلم ها چند تا ترق تروق و انفجار کرد و دوستمون ناپدید شد. یکی از بچه هم تحریک شد بره رو صندلی بشینه که وقتی فهمید آخرین فیلم تیم برتون رو میخوایم ببینیم منصرف شد.

یه ساعت از فیلم نگذشته بود که صدای چند تا انفجار از زیر زمین شنیدیم. رفتیم پایین ببینیم چه خبره. یه یالله گفتیم و رفتیم پایین. دیدیم دوستمون داره پاچه شلوارشو میتکونه و خودشو مرتب میکنه وقتی فهمید ما هم اونجاییم گفت فیلمه تموم شد؟ گفتیم نه. گفت خوبه. گفتیم سی سال بعد چه خبر بود؟ گفت هیچی، هیچ فرقی نداشت. این رو گفت و از گوشه یه میله برداشت و افتاد به جون ماشین زمانش. این بار هم همون دوستی که میخواست بره رو صندلی بشینه با این کار تحریک شد اما این بار بچه ها جلوشو نگرفتن.

بچه های امروزی

اکتبر 26, 2009

وقتی تو جمعی هستی که بچه کوچیکی هم باشه غیر ممکنه که از شیرین کاریا و هوش اون بچه حرفی زده نشه. طوری شده که هر بچه کوچولوی امروزی دارای کرامات و روایات خاص خودش شده. بعد هم بحث این میشه که مگه ما بچه بودیم این چیزا حالیمون بود و تو سر بچه های گذشته از جمله خودشون میزنن. من فکر میکنم یه خورده حق ما بچه های گذشته رو خوردن. بعد هم آدم که فکرشو میکنه میبینه همه اینا چیزای کاملا طبیعیه. در ضمن آخه قبلا کی کاری به بچه ها به این شکل امروزی داشته؟ اون موقع یا ولشون میکردن تو کوچه و موقع غذا با کتک میاوردنشون پای سفره یا هم یه توپ یا عروسک میدادن دستشون و منتظر خلاقیت های آنچنانی بودن. بچه هم فوقش یه لگد میزد توپ، شیشه رو میاورد پایین و یه جمله قصار میگفت، مثلا «قاقا پووه». امروزه است که از همین صداها رمزگشایی میشه و به شاهکارهایی دست پیدا میکنن که بیا و ببین.

هیچکس هم که یادش نمیاد واقعا مثلا تو سه سالگی چه کارایی میکردن. البته به جز ممد که همین فرداست که تو شخم خاطراتش به اون سنین هم برسه. خلاصه ملت بزرگسال، این یه مورد رو فکر کنم خودتون حق خودتون رو نادیده گرفتین. شما هم آدم باهوشی بوده اید. البته نه به اندازه بچه های امروزی. آخه اون موقع که امکانات نبوده.

غرب زدگی

اکتبر 25, 2009

دوستم یه نسخه از کتاب غرب زدگی جلال آل احمد رو برام آورده بود و میگفت میدونی این تکه رو حذف کردن؟

از یکی میپرسن متولد چه سالی هستی؟ میگه « والله نمیدونم 1361 بود یا1961»

البته بعد معلوم شد بهش انداختن کتابو.

مدهای هنری

اکتبر 25, 2009

میدونین که مد تنها برای پوشاک نیست. اما این فکر که نمیدونم ایرانیا اینجورین یا تو تمام دنیا وضعیت همینه منو آزار میده و گاهی حتا سعی میکنم علاقه چیزایی که دوست داشتم رو هم بعد از هجوم مردم به طرفش کمرنگ تر کنم. منظورم لباس و این چیزا نیست که خدا رو شکر یادم نمیاد خودم رفته باشم یه لباس برا خودم بگیرم که بگم اینجوری باشه یا اونجوری که برا من یه ملاک داره اونم اینه که بتونم بپوشم. منظور چیزهاییه که مردم کالای فرهنگی صداشون میزنن.

یه کتاب رو میتونی بگیری و بخونی و از اینکه یکی بهت گفته بخون تشکر کنی ولی وقتی میبینی همه جا از اون کتاب و اون سبک میگن و این که پایه های فکریشون بعد از خوندن اون کتاب به فاک رفته و آدم دیگه ای شدن، آدم یه خورده اول به خودش بعد به کتاب و بعد به آدم هایی که اینطور نظر میدن شک میکنه. خدا رو شکر مثالی زدم که اصلا تو کشور چندان اهمیتی نداره.

فیلم. خدا رو شک به واسطه بیکاری ما شدیم یه خوره فیلم. یه مدت دنبال فیلم ایرانی و هندی تا چند تایی فیلم آمریکایی. خوب اون موقع کسی نبود که فیلمی داشته باشه و خریئ وفروشی در کار باشه. وقتی میگفتی فیلم چی داری طرف یا فیلم قدیمی ایرانی یا هندی میاورد. میگفتی خارجی هم طرف میگفت برات خوب نیست یعنی اینکه فیلم فقط همون. فوقش یه کشتی کج و راکی و آرنولدی بود و بس. بدبختی اینه که الان با اینکه هر ننه قمری یه مغازه زده و فیلم میفروشه هم اوضاع همونه فقط شیک شده. راکی و آرنولد شدن اره و ترانسفورمرز. من نمیگم اکشن چیز بدیه. اصلا هم بد نیست اما مثلا یه جا میری دو نفر نشستن درباره فیلم حرف میزنن میگن فلان فیلم جدید و دیدی میگی نه میگن خاک تو سرت این تو باکس آفیس بوده و اسکار برده و… گرفتین؟ از باکس آفیس که مبناش فروشه به جوایز هم کشیده شده. و اونم تنها اسکار. بدترین اتفاق سر تیم برتون اومده که همه عاشق فانتزی اون شدن و خودشونو برا سوئینی تاد جر میدادن و اصلا نمیدونستن این آدم یه فیلمی مثل ماهی بزرگ و ادوارد دست قیچی داره که هنوز هم بهترین فیلماشه. اما کافیه اسم رو بشنون. اسم و اسم و اسم. ملت دنبال لیبل هستن این جنش چه مارکیه. اگه اسپیلبرگه که عالیه اگه اسکار برده که عالیه اگه تو بی بی سی فارسی نشون داد که عالیه. پس کشف خود آدم کجا میره؟ اینکه آدم یه فیلم رو ببینه و صد نفر گفته باشن فلانی باز هم همون کار مزخرف رو بیرون داده و خود آدم بدونه چرت گفتن، سخته. میری از دی وی دی فروش میپرسی سریال جدید چی داری بگه اینا و میخوای بدونی سریاله تو چه سطحیه میپرسی تو مایه های لاست چی داری بگه کروزوئه که داستان رابینسون کروزوئه است یا بگه فرار از زندان که پرفروش بوده از فحش بدتره. یه چیزی مد شد به نام سریال آمریکایی. الان هر خرت و پرتی که هست و بوده رو ملت دارن میگیرن و کاش فقط نگاه میکردن. یا چه چه میزنن که فلانه و بهمانه یا به صورت یه اصل تو زندگی باهاش برخورد میکنن که مثلا اگه امروزه این بیست سی تا سریال رو ندیده باشی از قافله عقبی و آپدیت نیستی. من هنوز هم دلم میخواد فیلمی مثل قصه های عامه پسند رو یه بار دیگه ببینم تا اینکه بگم فلانی فیلم جدید تارانتینو چی داری؟ البته فیلم آخریشو ندیدم. این همه جون کندم تا بگم بابام جان همه چی که تو جدید بودن نیست. تا یکی اسمش در اومد میدوین طرفش. اَه

در اینترنت دنبال چه میگردید

اکتبر 25, 2009

گفتم بگم هیچی ولی دیدم هیچی که نه ولی خوب چندان نمیتونم برم برا وب گردی و کشف تازه ها. ولی هر بار درباره چیزی میخوام بپرسم از تو اینترنت پیداش میکنم.

یه هارد دارم که پر از آهنگایی است که با سرعت اون زمان دانلود شده بود.(حالا انگار الان سرعت چیه). کسانی مثل آستور پیازولا و خودم برای خودم کشف کردم و خیلی از آهنگ سازا که الان یادم نمیاد اسماشون. یادمه شش،هفت اجرا از موسیقی besame mucho رو دانلود کردم و چه حالی داشت. تب های گیتار و داستان و شعر.

الان فرق کرده. سه چهار روزی یه بار که بتونم وصل بشم ریدر رو باز میکنم و تنها وقت میکنم شئرهای دوستان و وب های گراشی رو سر بزنم.

شاید اگه وضعیت سرعت و فیلتر بهتر باشه باز هم برم طرف دانلود، اما خوندن مطالب جدید چیز دیگه است که مربوط به زمان میشه. حتا همین الان هم اکانتی تو یوتوب دارم که مثل داشتن گواهینامه رانندگی برا یه سفینه فضاییه!

اسباب بازی

اکتبر 15, 2009

نمیدانم به او گفته بودند یا خودش دوست داشته آن را داشته باشد. تابستان 88از روزهایی که در مغازه چرت میزدیم یک روز صبح پسری حدودا شانزده ساله با خواهر بزرگترش برای تعمیر گوشی آمدند مغازه و چون باید صبر می کردند پسر طاقت نداشت برسد خانه و از توی ساکش چیزی بیرون آورد و با علاقه با آن ور می رفت. یک باتوم فلزی که توی خودش جمع می شد و با ضربه باید بازش می کرد. چند باری تند توی هوا چرخواند و صدای شکستن هوا توی مغازه می پیچید. باز بست و باز باز کرد و باز، تا خواهرش طاقت نیاورد و گفت حالا فکر می کنی با این میشی بسیجی فعال؟ بری قاطی اونا. شاید بچه های بسیج محلشان را می شناخت. ولی پسر محلش نگذاشت. علیرضا تعمیرکار گفت حالا می خوای کیو بزنی؟ علیرضا افغانی بود و دل خوشی از پشتوها و طالبان نداشت. چند تا متلک دیگر هم بارش کرد. اما پسرک با باتومش داشت حال می کرد. آنرا گذاشت توی ساک و با خواهرش رفتند.

تبر

اکتبر 13, 2009

شاید از آثار فیلم استنلی کوبریک باشه یا قیافه جک نیکلسون با اون تبرش که در عنفوان جوانی به شوخی به دوستانی گفته ام اگر قضیه بالای پانصد میلیون باشه شاید هم با تبر زدم تو کمر یکی پولا رو برداشتم. و حتما هم با تبر. حالا مشکل اینه که نمیدونم باید اینجا بگم خامی کردم اون حرفو زدم، که پس فردا اگه یکی با تبر شقه شده بود یقه منو نگیرن یا باید قیمتو بالا ببرم و یه تبر بخرم. ناگفته نمونه که اون موقع شاید دنبال یکی بودم که قضیه یه خورده با جنایت و مکافات مچ بشه. اما باز مشکل اینه که اون کتابو نخوندم.

حالا فکر میکنین باید بگم جوون بودم و خامی کردم یا برم کتابو بگیرم بخونم؟