اين بهار سرمستم نميكند. چند روز پيش از كوچه ميگذشتم و عطري در هوا بود كه سرمست ميكرد آدم را. ميخواستم همه چيز را دوست داشته باشم. همه چيز را ببينم و بشنوم. اما اين بهار نه. نه حال صد سال به اين سالهاست و نه حسرت هر سال دريغ از پارسال.
خلاصه حال داد. يه چي برا خودمون شديم كه نميدونيم چي ميخوايم. اين عطري كه ملت رو سرمست ميكنه من رو يك هفته قبل كرد. خوب هم كرد. البته خوانندگان اين وبلاگ هم تو مايههاي خودم هستن پس جاي دوري نميره. اما الكي خوش خوشانمه حالا تا كي بماند خدا داند. الكي احساساتي شدم. به كسي نگفتم اما بعضي آهنگا هست كه منو هر بار تكون ميده. خلاصه بد جور حس ميگيرم. يكي موسيقي فيلم سفيد، يكي موسيقي پاپيون يكي هم كمتر مثل نوبهاري محسن نامجو كه الان گوش دادم. يكي هم كارناوال تريوي ميولا و پاكو دلوسيا و مك لافلين. خلاصه اينه. يه هشتايي مطلب دارم كه نزدم حال بود ميزنم.
مارس 23, 2009 در t 8:38 ب.ظ |
هیچ وقت بهار، بهار نبوده، این هم روش.
مارس 27, 2009 در t 2:26 ب.ظ |
انشاله سال بعد… سال بعد بهتر میشه؟!
سال بعد هم همینه.