هیچ

By سعید

هیچ چیز مرا مثل قدم زدن توی پیاده رو های شهر و کوچه ها بی حس نمیکند. اول یک فرمان به مغز می رسد که انتهای مسیر را تعیین می کند و دیگر هیچ چیز نیست. قدمها مثل ثانیه ها بی اختیار می گذرند و آدم را از جایی به جایی دیگر می برد. اگر عجله ای درکار نباشد طولانی ترین مسیر را انتخاب می کنم. سرخوش می شوم از بین آدم ها بودن و غمگین. هیچ فکری ندارم که به یک دقیقه بکشد. به مغازه ها، ویترین ها، تابلوها نگاه میکنم و چیزی نمی بینم، تا می توانم به چشمها، صورت ها نگاه نمیکنم. از بین آدم ها می گذرم و بین آدم ها نیستم. دلم می خواهد همان لحظه تک تک مردم را ببینم و ثبت کنم، نمی توانم. دیدنشان غمگینم می کند، نمی دانم چرا. برای همین است که سعی می کنم چشم ها را نبینم. دلم می خواهد هر آنچه به ذهنم می رسد را به یاد بسپارم اما نمی شود. آنقدر پراکنده و بیهوده و گنگ است که هیچ شکلی ندارد. آهسته یا تند قدم برنمی دارم، دست خودم نیست. می روم. درخت ها، صدای برگ ها و ماشین ها، سطح خیابان و پیاده روها که هزار شکل است، گربه ی روی دیوار، آب کثیفی که از کنار مردم می گذرد و مردم که از کنارم، ثانیه هایی که حس نمی شود و من که شبحی هستم میان سیل مردم. تمام لهجه ها، صداها حرف هایی که در هم تنیده می شود و می شود شهر، من که غمگین می شوم و هر کار می کنم نمی توانم خودم را رها کنم و نمی خواهم. همیشه هم به خودم می گویم کاش یک دوربین با خودم داشتم که از این هیچ عکس می گرفتم. از این هیچ پر دغدغه، پرشور، تنها. از این چیزی که هیچ چیز نیست و همه چیز است. دوست دارم برای هر آدمی که نمیبینم بعد از این را ببافم و قبلی بیابم و شاید آن لحظه اش را درست ببینم. کوچه ها فرق می کند. آدم های کوچه ها با خیابان فرق دارند. بادی که از کوچه ها می گذرد با خیابانش هیچ کاری ندارد. همه چیز در یک تقاطع سر هر خیابان تمام می شود. از بین ماشین ها بی خیال رد می شوم. ماشین ها را نگاه می کنم تا چشمی که پشت فرمان دنبال مقصد است، از خودم خالی می شوم و گاه و بیگاه خاطرات حمله ور می شوند. شاید یاد تمام آدم هایی که دیده ام بیافتم و ندانم که بوده اند. همیشه مثل هم است و من از این همیشه هیچ وقت خسته نمی شوم. همیشه در پایان راه یک لحظه است که دلم لک می زند برای همه چیز، به مرگ فکر می کنم که اگر نباشد زندگی بیهوده تر از این می شود. دلم برای یک کتاب لک می زند، برای یک خنده ی درست حسابی، تنهایی یا در جمع برای یک لحظه با هم بودن، با هر کسی، یا همیشه تنها بودن. برای دیدن یک فوتبال، یک فیلم، یک لحظه ی دیگر از آدم هایی که از کنارشان می گذرم. دلم برای یک لحظه لمسش، صدایش تنگ می شود. خودم را از همیشه تنهاتر و تنهاتر می بینم. مثل اینکه دوست داشته باشم در این مسیر خودم را گم کنم و تمام چیز هایی که دیده ام و با من بوده اند را پیدا کنم. زمان می گذرد. بی آنکه بی رحم جلوه کند، می گذرد از میان مردم و خیابان و آهسته با من راه می رود. من در ناکجا آبادی از ثانیه ها گیر می کنم و همه چیز را می خواهم در آن لحظه بیابم و نمی شود. هیچ چیز یادم نمی ماند. به پایان راه می رسم. به روزمرگی تن می دهم و همه را، همه چیز، همه جا را نگاه می کنم. بی آنکه یادم بیاید چند لحظه قبل از کجا گذشته ام و هیچ چیز را و همه چیز را می خواستم ببینم.

2 نظر to “هیچ”

  1. mohammad khajehpoor می گوید:

    چه لذتی دارد گم شدن حتی اگر چند دقیقه باشد. چه هراسی

  2. فاطمه يوسفي می گوید:

    عالي بود
    حرف هايتان آشناست انگار جايي در اين ثانيه‌ها در اين هيچ‌هايي كه همه‌چيزند خودم را احساس كردم يا نه خودم راديدم . نوشته‌هايت بوي آشناي احساس‌ها و افكار مكررم را مي‌داد در اين شهر در بين سايه‌ها گم شدن و زندگي كردن و همرنگي با هيچ‌هايي كه همه‌چيزنند.

يك پاسخ برايش بگذاريد