Archive for فوریه, 2009

ماریو بارگاس یوسا

فوریه 27, 2009

در این نوشته اشاره ای به داستان نشده است تازه اگر هم داستان را از اول تا آخر بگویم باز هم فرقی نمی کند از لذتی که با خواندنش می برید.

شاید به نظر مسخره بیاید. یکی در حال خواندن یک کتاب پانصد صفحه ای ببیند و نتوانی بگویی این داستان چه شد و از کجا شروع شد و کلا چه ربطی به تو دارد این آمریکای جنوبی ها. خوب این هم یک نمونه از انواع اعتیاد است. وقتی در جوانی شروع به کتاب خواندن کردم اولین کتاب بوف کور بود. میفهمید؟ خیلی بد است. بعد به ادبیات خارجی کشیده شد و تمام اینها چراغی بود که محمد به دستمان داد. صد سال تنهایی من را با منگی و نشئه ی ادبیات لاتین آشنا کرد. یوسا با ادبیات رئال خود با اینکه ربطی به مارکز نداشت اما تاثیرش همان بود. جنگ آخر الزمان تو را با سی شخصیت همراه میکرد و کل آمریکای لاتین را نشان میداد. چه سفری!

حالا جشن بز نر یا سور بز را تمام کردم. رمانی تاریخی درباره دومینیکن. دوران استبداد تروخیلو. زنی بعد از سی سال به کشور برمیگردد تا از تروخیلو برای پدر از کار افتاده بگوید. پدری که خود رئیس مجلس تروخیلو بوده. اما نه اشتباه نشود. اورانیا نمی آید همینطور وراجی کند. مگر یوسا دلش راضی می شود دنیا را از نگاه یک نفر تعریف کند. این تازه یک قسمت از رمان بود. دیگری دو هفته آخر حکومت تروخیلو را روایت می کند و دیگری گروهی را همراهی می کند که نقشه ترور تروخیلو را در سر دارند. حالا حساب کنید سه رمان در یک کتاب که به زیبایی در هم گره خورده اند. یک بخش چیزی را روایت می کند و در دیگری از نگاه کسی دیگر چیز دیگری را میبینیم. همانقدر با اورانیا همراه می شویم که با تروخیلو یا با گروه منتظر دیکتاتور برای به رگبار بستنش. البته زیاده گویی نشود. به قول معروف کار هر بز نیست…

کتاب چیزی حدود دوازده شخصیت اصلی و فرعی دارد که جاهایی در یک صفحه ما را یاد برش های تند و روایت سریع یک موقعیت در فیلمهای جدید می اندازد. طوری که در سه صفحه با یک نفر آشنا می شویم و در سه صفحه بعد او را در حال دیدار با یک شخصیت جدید میبینیم و در سه صفحه بعد آنها در حال صحبت از چیزی هستند که در چهل صفحه قبل خوانده ایم و به جایی می روند که سی صفحه بعد بهتر می دانیم چه می شود و همینطور می رود تا آخر. در هر قسمت هم راوی عوض می شود و حتی گاهی در یک فصل راوی جایش را تغییر می دهد.

جایی در جستجوهای اینترنتی به این جمله برخوردم که یوسا در این کتاب نشان داده که دیکتاتوری مجموعه ای از مجازات و شکنجه نیست، بلکه تخریب آرام اخلاقی همه جامعه است. این جمله را بطور تلویحی از زبان چند شخصیت میشنویم. اینکه دوران استبداد بهتر از زمان پس تروخیلو بوده اینکه تمام دشمنان تروخیلو در واقع کسانی بوده اند که کل زندگیشان او بوده و مشکل هم همین بوده، مسخ تمام جامعه و تبدیل یک کشور به یک نفر. اینکه پس از تروخیلو مردم دیگر چیزی ازشان باقی نمانده و تازه سقوط شروع می شود.

کتاب دو ترجمه دارد که ترجمه جاهد جهانشانی با عنوان جشن بز نر را گرفتم و از خواندن ترجمه روان این کتاب پشیمان نیستم. در کل شروع کردن یک رمان سخت است، اینکه باید خودت را آماده کنی در مدتی هم زندگی معمولی خودت را بگذرانی و هم در دنیایی دورتر از خودت گشتی بزنی. همینطور چند فصل آخر هر رمان هم همینطور. یک ماه گذشت تا سه فصل آخر را بخوانم و هر بار باید سری به صفحه های قبل می زدم. اگر حال خواندن یک کتاب پانصد و پنجاه صفحه ای دارید پیشنهاد می کنم بخوانید.

Walts with Bashir

فوریه 24, 2009

wwb

این فیلم تیری در تاریکی بود. قاطی سی دی های پانصد تومنی دستفروشها فقط و فقط به خاطر پوسترش گرفتم. هیچ چیزی ازش نمیدونستم. اما از شروع فیلم فهمیدم همچین هم بد به هدف نزدم. بعد از نگاه کردن تازه فهمیدم فیلم نامزد بهترین فیلم خارجی اسکار امسال بود و کلی جایزه برده. حالا به جایزه اش کاری نداریم.

Ari Folman کارگردان، فیلمی مستند داستانی از کشتار صبرا و شتیلا ساخته که خود کارگردان در اون زمان جزو نیروهای اسرائیلی در اون منطقه بوده. حکایت چندین سرباز، خبرنگار توی اون دوره است، از لحاظ تاریخی شاید مرتکب اشتباهی بشم بهتره خودتون یه جستجویی کنین. تکنیک منحصر به فرد فیلم تاثیر فوق العاده ای داره. شروع فیلم با یک کابوسه، کسی برای کارگردان کابوسی بیست و پنج ساله رو تعریف میکنه از زمان کشتار، کارگردان که هیچ چیز رو به خاطر نمی آره شروع میکنه به جستجو. چندین و چند صحنه توی فیلم هست که به شدت تاثیر گذاره. مثل جون دادن اسب ها، گشت و گذار سرباز توی مرخصی، سکانس فرودگاه، گشت و گذار تانک و موسیقی عالی اون. صحنه ی سوررئال اصلی فیلم که سه سرباز از دریا به طرف شهر میرن، و والس سرباز اسرائیلی وسط جهنم گلوله.

فیلم به وضوح ضد جنگه، دنبال مقصر هم نمیگرده برای اون واقعه، البته اشاره ای میشه اما نه کامل، از یه طرف فکر کنم به جز شارون، فیلم همه ی اسرائیلیها رو تبرئه میکنه.

در تلخی فیلم نمیشه شک کرد. تمام شخصیت ها غمزده و گرفته، و دقیقا به خاطر همین نوع نگاه شخصیت ها بود که فیلمو گرفتم. اگر آدم احساساتی ای باشین فیلم تا اشکتونو در نیاره ول کن نیست. کلا با اینکه همین الان فیلمو دیدم اما میدونم باز هم فیلمو میبینم، البته اینبار با کیفیت عالی.

اگه اشتباهی در برداشت من از این فیلم میبینین سخت نگیرین، چون میخواستم اینو بنویسم. اصلا این نوشتن شاید به درد کسی نخوره اما باعث میشه اول فیلم رو بیشتر به خاطر بسپارم و شاید بهتر بتونم چیزی رو که دیدم حلاجی کنم.

مطلب پرویز جاهد درباره این فیلم را بخوانید.

هیچ

فوریه 24, 2009

هیچ چیز مرا مثل قدم زدن توی پیاده رو های شهر و کوچه ها بی حس نمیکند. اول یک فرمان به مغز می رسد که انتهای مسیر را تعیین می کند و دیگر هیچ چیز نیست. قدمها مثل ثانیه ها بی اختیار می گذرند و آدم را از جایی به جایی دیگر می برد. اگر عجله ای درکار نباشد طولانی ترین مسیر را انتخاب می کنم. سرخوش می شوم از بین آدم ها بودن و غمگین. هیچ فکری ندارم که به یک دقیقه بکشد. به مغازه ها، ویترین ها، تابلوها نگاه میکنم و چیزی نمی بینم، تا می توانم به چشمها، صورت ها نگاه نمیکنم. از بین آدم ها می گذرم و بین آدم ها نیستم. دلم می خواهد همان لحظه تک تک مردم را ببینم و ثبت کنم، نمی توانم. دیدنشان غمگینم می کند، نمی دانم چرا. برای همین است که سعی می کنم چشم ها را نبینم. دلم می خواهد هر آنچه به ذهنم می رسد را به یاد بسپارم اما نمی شود. آنقدر پراکنده و بیهوده و گنگ است که هیچ شکلی ندارد. آهسته یا تند قدم برنمی دارم، دست خودم نیست. می روم. درخت ها، صدای برگ ها و ماشین ها، سطح خیابان و پیاده روها که هزار شکل است، گربه ی روی دیوار، آب کثیفی که از کنار مردم می گذرد و مردم که از کنارم، ثانیه هایی که حس نمی شود و من که شبحی هستم میان سیل مردم. تمام لهجه ها، صداها حرف هایی که در هم تنیده می شود و می شود شهر، من که غمگین می شوم و هر کار می کنم نمی توانم خودم را رها کنم و نمی خواهم. همیشه هم به خودم می گویم کاش یک دوربین با خودم داشتم که از این هیچ عکس می گرفتم. از این هیچ پر دغدغه، پرشور، تنها. از این چیزی که هیچ چیز نیست و همه چیز است. دوست دارم برای هر آدمی که نمیبینم بعد از این را ببافم و قبلی بیابم و شاید آن لحظه اش را درست ببینم. کوچه ها فرق می کند. آدم های کوچه ها با خیابان فرق دارند. بادی که از کوچه ها می گذرد با خیابانش هیچ کاری ندارد. همه چیز در یک تقاطع سر هر خیابان تمام می شود. از بین ماشین ها بی خیال رد می شوم. ماشین ها را نگاه می کنم تا چشمی که پشت فرمان دنبال مقصد است، از خودم خالی می شوم و گاه و بیگاه خاطرات حمله ور می شوند. شاید یاد تمام آدم هایی که دیده ام بیافتم و ندانم که بوده اند. همیشه مثل هم است و من از این همیشه هیچ وقت خسته نمی شوم. همیشه در پایان راه یک لحظه است که دلم لک می زند برای همه چیز، به مرگ فکر می کنم که اگر نباشد زندگی بیهوده تر از این می شود. دلم برای یک کتاب لک می زند، برای یک خنده ی درست حسابی، تنهایی یا در جمع برای یک لحظه با هم بودن، با هر کسی، یا همیشه تنها بودن. برای دیدن یک فوتبال، یک فیلم، یک لحظه ی دیگر از آدم هایی که از کنارشان می گذرم. دلم برای یک لحظه لمسش، صدایش تنگ می شود. خودم را از همیشه تنهاتر و تنهاتر می بینم. مثل اینکه دوست داشته باشم در این مسیر خودم را گم کنم و تمام چیز هایی که دیده ام و با من بوده اند را پیدا کنم. زمان می گذرد. بی آنکه بی رحم جلوه کند، می گذرد از میان مردم و خیابان و آهسته با من راه می رود. من در ناکجا آبادی از ثانیه ها گیر می کنم و همه چیز را می خواهم در آن لحظه بیابم و نمی شود. هیچ چیز یادم نمی ماند. به پایان راه می رسم. به روزمرگی تن می دهم و همه را، همه چیز، همه جا را نگاه می کنم. بی آنکه یادم بیاید چند لحظه قبل از کجا گذشته ام و هیچ چیز را و همه چیز را می خواستم ببینم.

رفتگر

فوریه 19, 2009

فکر کنم رفتگر کوچه های بالاشهر شدن هم پارتی میخواد.

پول

فوریه 16, 2009

این قضیه شهر شهید پرور ما هم برا خودش داره معروف میشه ها. امروز رفتم آش هم زدم، خونه عمه جان. بساط اخبار و حکایات مردم و البته جک هاشون به راه بود. اومدم خونه و باز هم وب های دوستان کم و بیش از حسنی گفته اند. من بیشتر یاد احترامی و دزده و مرغ فلفلی افتادم که حدود پنجاه بار خوندم. توی ده شلمرود فلفلی، مرغش تک بود یه ده بود و یه فلفلی یه مرغ زرد کاکلی. شایدم قاطی کردم، یادم نیست دقیقا. خلاصه،  دار و ندارشو که یه مرغه، آغا دزده میبره و کل ایرانو گشت تا بهش برسه. حالا شده حکایت همشهریای ما. من البته اینطور هم نیست که بی تفاوت باشم. اما خوب وقتی میبینم کاری که تازه شروع کردیم تا یه ماه دیگه به احتمال قریب به یقین تعطیل میشه و ما میمونیم و پنجاه میلیون بدهی به خودم میگم خوب اونا یه پولی داشتن ریسک کردن. من چه که یه کارو تازه شروع کردم و به علت ندانم کاری ای که باز هم من مقصر نبودم دارم تاوون پس میدم. در کل اوضاع ما که پولی به حسنی ندادیم هم چندان خوب نیست منتها ما مظلوم نیستیم. مقصریم توی دید ملت. اونجا همه یه درد مشترک دارن. توی یه زمین لرزه همه شاید بمیرن و هم درد اما دو روز بعدش که یکی رو ماشین بزنه و بمیره فرق میکنه. یه جورایی کلاس هم داره بیام اینجا و بگم آه صد میلیون دادیم طرف الان به گا رفتیم، به هر حال یه روزی صد میلیون که داشتیم ولی الان چی؟ آش نخورده و دهن سوخته اونم نه از اون آشی که همشهریان عزیز خوردن.

دیروز یه نفر اومد کنارم و گفت آغا من گدا نیستم منتها… امونش ندادم و گفتم آغا من گدام، چی میگی شما؟

twitter

فوریه 13, 2009

منم توییتری شدم. معمولا از اونجایی که بنده هر وقت کاری رو انجام میدم معلوم میشه دیر شده فکر کنم فردا یا فیلتر شده یا رییساش پولا رو برداشتن و زدن به چاک. ما میمونیم و چارتا یادداشت لب پَر و تاریخ گذشته.

چنگ زلیخا

فوریه 13, 2009

شما نمیدونین زلیخا برنامه ای برای اجرای کنسرت چیزی داره؟ اینقده که این تمرین میکنه بالاخره باید جوابگوی طرفداراش هم باشه.

دو هفته فیلم

فوریه 13, 2009

اصلا حوصله ندارم درباره فیلما درست حسابی بنویسم. بابا من که منتقد نیستم. تازشم فیلم رو باید دید نه این که درباره اش بخونی. لیستی از فیلمهای مشاهده شده در این دو هفته مبارک مینویسم.تازه پوستراشو هم نزدم.

DAN IN REAL LIFE

از اونجایی که بنده همینطوری از استیو کارل خوشم اومده اینوگرفتم. یک فیلم ساده و دوست داشتنی. یک هفته در سال کل خانواده دور هم جمع می شوند. دن (نویسنده ستون خانوادگی) هم با سه دخترش اونجا هستن که به صورتی اتفاقی با یک زن (ژولیت بینوش) آشنا میشه و این تازه شروع دردسره. این آخر هفته هر چقدر به همه خوش میگذره دن رو بیشتر به هم میریزه. کلا نوع روابط و فضای این فیلم دوست داشتنی بود.

پیشنهاد: اگر از فیلمهای ساده خوشتان نمی آید پیشنهاد نمی شود.

WHEN A STRANGER CALLS

یک فیلم وحشت که به هیچ وجه چیزی اضافه بر آنچه تا حالا بوده، نداشت. یک دختر تنها به عنوان پرستار بچه تو یه خونه ویلایی یکی که می خواد اونو بکشه و… باقیش رو میشه از همین جا حدس زد.پیشنهاد نمی شود.

HOUSE OF 9

گرچه اونچه که انتظارشو داشتم نبود اما میشد دید. نه نفر توی یک خونه، فقط یه نفر میتونه بیاد بیرون اونهم زنده. از این دست موضوعات خوشم میاد. تو همچین موقعیتی تمدن چیزی قلابیه و اخلاق یه لباس خوشکل برای آدمهاییه که دارن زندگی عادیشونو میکنن. با کوچکترین بحران، تمام داشته هایی که آدمی به خود میباله میره کنار. البته تو این فیلم چندان هم کوچک نیست این بحران اگر نکشی از گرسنگی میمیری. به هر حال کشتن شروع میشه. تنها خوبیش اینه که مثل قیلمهای امروزی ژانر دلهره از دست و پا قطع کردن و دل و روده در آوردن خبری نیست.

پیشنهاد: فیلم رو راحت میشه دید. اگه از عاشقای سینه چاک ارّه این به دردتون نمیخوره.

MARADONA

مستندی درباره مارادونا. این یاغی چاق دوست صمیمی امیر کاستاریکا از آب درمی آید. با هم یه چرخی توی آرژانتین میزنن. درباره اعتیاد دیگو، گلی که به انگلستان زد. جرج بوش، فیدل، همین هوگو چاوز خودمون هم حرف میزنن. آرشیوی از گلهای مارادونا هم لابلای فیلم گنجونده شده. برا من که زیاد بازیشو ندیدم خیلی جالب بود. کاستاریکا می گوید دیگو شادی را به مردم هدیه می داد ولی خدا نبود، برای همین سقوط کرد.

پیشنهاد: اگر از مارادونا خوشتان نمی آید هم میتوانید فیلم را ببینید، چون بیشتر کارگردان از مارادونا می گوید تا او از خودش.

EDEN LAKE

فیلمی انگلیسی در ژانر دلهره. اگر dan in real life رو قبلش ببینین میتونین با 180 درجه چرخش این فیلم رو تصور کنین. مرد و زنی به یک دریاچه بکر و زیبا برای تعطیلات میرن. اما الان با زمانی که مرد اونجا رو دیده کمی فرق میکنه، ساختمان سازی توی جنگل شروع شده و بچه ها هم به قولی بچه های قدیم نیستن. از همون ابتدای ورود، نکبت شروع میشه. فیلم تلخی بود.

پیشنها: یک زن و مرد در یک جنگل، چند تا پسربچه هم اونا رو اذیت میکنن. فکر نکنین شوخیه، نه.

SEVEN POUNDS

ویل اسمیت یک مامور مالیاته. اما در واقع یک قسم خورده است که به مردم کمک کنه. فیلم رو واقعا به سختی دیدم. خیلی خیلی کند. نمیدونم اگه کسی دیگه ای جای من بود تا آخر میدید یا نه. چون من فوقش جاهایی از فیلم رو رد کنم ولی هیچوقت نشده فیلمی رو که خودم گرفتم خاموش کنم و تا آخر نبینم. فیلم سعی میکنه داستانی گنگ رو تا تقریبا نیم ساعت پایانی فیلم تعریف کنه و هر کسی همچین حوصله ای نداره.

پیشنهاد: بدک نیست، اما بسیار خوب هم نیست. اگر وقت میکنید ببینید.

WAG THE DOG

فیلمی با بازی رابرت دنیرو و داستین هافمن. زوجی دوست داشتنی توی فیلم. من واقعا نمیدونم چرا ملت گیر دادن به همبازی بودن دنیرو پاچینو. ول کنین بابا. نمیدونم چرا این داستین هافمن بیچاره مثل داستان همین فیلم اسمی از اون تو ذهن ملت نیست. داستان فیلم کاملا سیاسیه. دقت کنید که فیلم مال دهه نوده. دو هفته مونده به انتخابات رییس جمهور با یه رسوایی اخلاقی دست و پنجه نرم میکنه. دنیرو حلال مشکلات میاد وسط میره سراغ یه تهیه کننده هالیوود. اونم یک فیلم میسازه. منتها تماما واقعی. عالی بود فیلم. هر چندان تو بحث جایزه و این جور چیز زیادی نبرده. فکرشو بکنین دفعه اول اینو بعد از ظهر جمعه تو شبکه اول دیدم. لابد با این سیاست پخش کردن که ببینین سیاست تو آمریکا چقئه بی پدر مادره. اول فیلم با این متن شروع میشه که : سگ دُمشو تکون میده چون باهوشتره. اگه دُم، از سگ زرنگتر بود. سگ رو می جنبوند. خلاصه اینم از فیلم سگ را بجنبان.

پیشنهاد: خوب یه حورده متن بالا رو بخون دیگه.

DEATH AT A FUNERAL

یک داستان کاملا پرداخته و شخصیت هایی که خوب چفت و جور شدن با فیلمنامه. یه کمدی انگلیسی که البته به خوبی چهار عروسی و یک تشییع جنازه نیست، اما دیدنش خالی از لطف هم نیست. فلذا ببینین. کل فیلم توی چند ساعت مراسم خاکسپاری میگذره. یک قوطی قرص آرام بخش به همراه یک کوتوله تمام سعی خونواده رو برای آبرومندانه برگزار کردن مراسم نابود میکنه.

پیشنهاد: گرچه از قهقهه های آنچنانی خبری نیست ولی فیلمیه که سعی میکنه یک ساعت و نیم شما را به همراه خانواده محترم به خوشی بگذراند. دستش هم درد نکنه.

28 DAYS LATER

بیست و هشت روز بعد از این که ویروسی جنون امیز در شهر پخش شده، مردی در بیمارستان به هوش می آید. از سری فیلمهای زامبی، البته به نامزد اسکار امسال توهین نشه، ولی این دنی بویل نشده که دو تا فیلمش تو یه ژانر باشه. فیلم رو دیروز صبح تو مغازه نگاه کردم. میبینین که کسب و کار پر رونقیه؟ تازه این که چیزی نیست قبلش body of lies  رو هم دیدم که اصلا کیفیتش نابود بود و جزو فیلمای دیده شده حساب نمیکنم. خلاصه میگفتم. یارو با چماق میزد تو سر قربانی ویروس و من هم به مشتری دم در میگفتم نه، کار کرده نداریم.

پیشنهاد: اگر خیلی روشنفکر هم که باشید اصولا بعضی وقتها میشه به راحتی نشست و فیلم اکشن دید. یا وقتی باید فیلمی رو تنها ببینید و بعد همسر محترم گیر نده که چرا اینو نگاه کردی، صبر میکردی با هم ببینیم.

درسی از تاریخ

فوریه 8, 2009

یک دستشویی بدون دیوار نوشته مثل یه کشور بدون تاریخه، معلوم نیست کیا توش ریدن.

چراغ جادو

فوریه 6, 2009

دو ماه قبل تو مملکت دنبال چراغ جادو میگشتن. نمیدونم کیا پیداش کردن. اما این چراغ از اون چراغای قدیمی نبود که تا دست بهش بکشی یه غول الاف ازش بزنه بیرون. باید دل و روده چراغو در میاوردی تا یه برلیانی چیزی دربیاری و یه جوری خلاصه خود چراغو با غولش بفروشی و بعد بشینی ببینی چه آرزویی داشتی که با حدود فلان میلیون تومان جور باشه.

بعد گفتن زنان خانه دار، هان چه نشسته اید که چرخ خیاطی مارشال هم یه جورایی چراغ جادوییه برا خودش. یک طلایی چیزی توشه. یکی هم نگفت خوب چرا الان تازه یادشون اومده که تو فلان جای فلان چیز، فلان چیزی هست که میخرنش به فلان میلیون تومان.

تو این دو مورد قشر زنان سالخورده گراشی بیشتر مورد توجه بودند. اگر چراغ توری بود، مال گذشته ی خانواده و ته انباری بی بی جان، اگر چرخ مارشال بود ته صندوق خاک خورده تو خونه بی بی. بساط پیرزن خفه کردن هم جور بود. دویست هزار تومان به بی بی میدادن و فلان میلیون میفروختن.

بعد دولت گرامی گفت پنج تومنی قدیمی رو ببرین بانک پنج هزار تومان بگیرین. خوب کدوم جوونی از این سکه ها تو خونه داره. همه باید تو گنجه بی بی جان دنبالش میگشتن. کلا بعضی وقتا خوبه یاد سالخوردگان هم آدم بیفته و سری به اونا بزنه. البته قالی دست باف هم خوب میخرن.

من تنها چیزی که از خودم دارم یه مشت آرشیو مجله است و یه کارتن فیلم vhs و کمی هم کتاب و چند تا گیم و دستگاه زهوار در رفته اون سالهای سگا. حالا کی و چه وقت از فلان جای اینا طلا و برلیان در بیاد نمیدونم.

خلاصه بد روزگاریه، خواب دیدن دو تا خر لاغر از برکه کل اومدن بیرون و این شهر ما کلا هنگ کرده. والا منم یه بیست میلیونی میخواستم بدم. نذاشتن. شاید یه دستی به دفتر چه بانکم میکشیدیم و یه چس دودی ازش بیرون میومد و به قول معروف میزدیم به فلان زخممون. اما نذاشتن. تا دوهفته قبل هم قرار بود یه وام صد میلیونی بگیریم و نصفشو بدین دست یه بنده خدا که برامون یه وردی جادویی چیزی بخونه شاید کار و کاسبیمون راه افتاد.

شما هم گوش به زنگ باشین هر چیزی رو همینطوری بیرون نندازین و از اون لحاظ دیر به چیزی نرسین. برای داغ دیدگان صبر جمیل آرزو مندم و خلاصه از این به بعد اگه چیزی رو می خواین دور بندازین اول خوب دست بهش بکشین و چند تا ورد هم بخونین شاید اتفاقی افتاد. و اگه یه عزم همولایتیایی رو مشاهده کردین بعدش که شاید الان باشه  به این فکر کنین که همه با هم یا غول چراغ به دادمان میرسه و ما هم چیزی عایدمان می شه یا آقای غول و شرکا وقتی به ما میرسن اکانتشون تمومه.

شرمنده که کلا چندتا قضیه رو همینطوری به هم وصل کردم.

به قول ونه گات «و اینچنین بود رسم روزگار.»