Archive for ژانویه, 2009

رفع اشکال

ژانویه 30, 2009

سواد چندانی ندارم. برای دیدن دوستان دانشگاه هم رفته ام. نوشتن را دوست ندارم. اما چاره ای هم نیست. نوشتن برایم حرف زدن بوده که حرف زیادی هم نمیزنم. آنقدر حرف نزدم تا لال شدم و گفتن روز به روز برایم سخت تر میشود. وقتی چیزی بگویی یا کسی نمیفهمد یا آنقدر پیش پا افتاده که خودت را انگار مسخره کرده ای. وقتی کسی حرف میزند تنها دارد با خودش چیزی میگوید. هیچکس نمیتواند منظور او را درک کند و دچار سوءتفاهم نشود. از طرفی باید حرف زد.

خلاصه، یکی آمده بود مغازه، متدین، با کت و شلوار و ریش اداری. مشکل داشت با گوشی N73 خودش میگفت قبلا مدل بالا دست نگرفته و برای این است که دو روز بعد باز آمده برای رفع اشکال! غلامحسین او را راه انداخت. اشکالات: صفحه گوشی تاریک شده و هر کار میکند روشن نمیشود. رفع اشکال: دکمه پاور را نزده و پیدا نکرده. نیم ساعت برای یادگیری نحوه پیغام فرستادن و استفاده از بلوتوث آنهم به شیوه اول این شکل رو میزنی و بعد دومی و… ربع ساعت تا بداند که خط اعتباری را باید هر بار شارژ کرد. عبدالحسین از هر دری چیزی میگوید و اسم دبی را می آورد مشتری می گوید به به! بله البته ما هم تو خیلی چیزا پیشرفت داریم ولی خیلی از کشورا سنگ اندازی میکنن. مثلا یکی از بچه ها مقاله اش رو پذیرفتن ولی بهش ویزا ندادن. یه جایی هم گفت آره بعضی چیزا که لازم نیست همیشه تو حافظه باشه و مناسبتیه، مثلا تولد امام زمان که پیغام های به خصوص خودشو داره. طرف با سلام و صلوات می رود. البته ناگفته نماند که خیلی مبادی آداب بود و کلا آدم خوبی بود. به غلامحسین می گویم کی بود؟ گفت میگه استاد دانشگاهه.

واقعا اعصابم خرد شد

ژانویه 30, 2009

بحث اقتصاد آدمو به فاک میده. مخصوصا وقتی بر سر اختلاف حساب و انتظارات و بی پولی و مغازه ای که باز شده و پنجاه میلیون طلب مونده و لج بازی. مخصوصا که نتونم چیزی هم بگم. حرف سه نفرو میشنوم و هیچ کدوم هم با هم رک و پوست کنده حرف نمیزنن. از مغازه زدم بیرون، واقعا اعصابم خرد شده بود. از مشیر راهمو گرفتم سمت سینما سعدی، جلوی ویترین کتابفروشی دانش بودم و سری هم به داخل زدم ولی چیزی نگرفتم، واقعا نمیتونم اینهمه کتاب بخونم. سر خرو کج کردم و رفتم سینما سعدی، آقای سینما سعدی گفت جشنواره هنوز معلوم نیست. روز شنبه به مناسبت سالروز ورود امام قراره از تهران تماس بگیرن ببینیم از جشنواره امسال چیزی به شیراز هم میرسه یا نه. منم گفتم پیشرفت چشمگیری است و خوبه که با مناسبت کارا رو هماهنگ کردین. دکه روزنامه کنار سینما هیچ مجله به درد بخوری نداشت. مرضی گرفته ام که همیشه به هر دکه ای که میرسم میپرسم الان دیگه چیز به درد بخوری چاپ میشه؟ اینبار خیلی اعصابم خرد بود. باواریا نداشت به یه دلستر سیب ساختم. برگشتنی خودمو تصور کردم که یکی چپ چپ نگام میکنه و من بهش میگم راهتو بگیر وگرنه همینجا لهت میکنم. بعد داشتم یه لگد مَشت به شکم یکی که هنوز سر راهم ایستاده بود میزدم. اعصابم خرد بود واقعا. اگه همون موقع رفته بودم کافی نت سریع کل پستای اینجا رو پاک میکردم. بعد از پارامونت سه تا مینیبوس دخترا مشغول تخلیه کالا بود و بساط شماره و متلک داغ، محل سگ هم بهشون نذاشتم. واقعا اعصابم خرد بود. دیدم طبقه دوم پاساژ صدفم. بعد دو تا فیلم مارادونای «کاستاریکا» و کشتی گیر «آرنوفسکی» رو توی جیبم چپونده بودم و میرفتم سمت مغازه. توپ توپ بودم. از خماری درم آورده بود اینها. داشتم میرفتم مغازه که گفتم بی خیال به تخ…

در ستايش خلاقيت

ژانویه 27, 2009

be_kind_rewind1

با مسعود نشستيم و Be kind rewind رو ديديم. داستاني خلاقانه كه به راحتي تا آخر ما را با خود ‌برد.در يك كلام فيلمي است در ستايش خلاقيت. نمي‌خواهم داستان را لو بدهم تا هيچ چيز از لذت ديدنش كم نشود. لطفا به آمار و ارقام imdb زياد اعتماد نكنيد. از Michel Gondry آفتاب ابدي يك ذهن پاك يا هر ترجمه ديگري رو ديده بوديم. آن هم با مسعود و محمد و چه حالي ميدهد با هم نشستن و چنين فيلمي رو ديدن. توي آفتاب ابدي چارلي كافمن هم نويسنده فيلمنامه است و از اون اسمايي است كه ميره تو ليست.  با كارگردان‌هايي مثل گوندري، فينچر، آلن، برتن و… است كه آدم هنوز مي‌تواند اميدوار باشد به فيلم ديدن. اين اسامي در يك سطح نيستند اما براي من فرقي نميكند. بلدم چطور آنها راببينم و چطور بيشترين لذت را ببرم.

باغ وحش جهاني كيوسك، كارهاي شاهين نجفي و آلبوم جبر محسن نامجو رو هم البته بدون اجازه‌ي اين عزيزان دانلود كردم.

نمي‌خواهم بگويم كارها عاليست. براي من يك سطر، يك لحظه كافيست. اگر چه بيش از اين هم جا دارد.

جامعه شناسي يك سطري

ژانویه 25, 2009

در مواردي كاملا يكسان، ايراني ها يا فحش ميدهند يا جك ميگويند و اين بستگي به حالشان دارد.

برف بازی یک آدم که نمیخواهد شاد باشد تا غمگین نشود

ژانویه 23, 2009

پنجشنبه شب به اتفاق اعضای خانواده نشستیم و هجویه ی super hero رو دیدیم و خوش گذشت. البته نمیشود چندان هم بی خیال شوخی های جنسی این دست آثار شد. فیلم هجویه فیلم مرد عنکبوتی و مردان ایکس بود از گروه قدیمی سازنده اسلحه برهنه و scary movie که در مقابل چیزی مثل Epic movie صد شرف داره. صبح امروز جمعه اولین برف درست حسابی شیراز هم بارید و هنوز که هست. راستش یه ریزه شوق هم کردم.

اینها را گفتم که به اینجا برسم که یه چیزی هست که تقریبا برای من داره تبدیل به یه اعتقاد میشه. اینکه اگه صبح شاد و سرخوش بودی و خلاصه زندگی زیباست، بدان و آگاه باش که تا شب نشده یکی، یه چیزی، یه جوری، بد جوری حالتو میگیره. اگه خوشیت یه روز دو روز بود، تو دو سه روز دیگه حسابشو پس میدی. اگر هم هیچ حسی نداشتی که واویلاست. بدبخت شدی. آش نخورده و دهن سوخته.

ما از این جهان بینی تخمی همزمان دو نتیجه میگیریم. 1. میزان شادی و غم در دنیا یکسان است و تنها از حالتی به حات دیگر تبدیل میشود که اگه خیلی خوش شانس باشی بیشتر خوشی. 2. تا میتونی شاد باش ولی بدون که باید منتظر ناشادی هم باشی. خلاصه اگه دیدی ده بیست ساله که خوش و خرمی مطمئن باش تو ده بیست سال دیگه باید تقاص استفاده از اکانت شادیتو بدی. اما اگه ده بیست سالی درمونده و حیرون و خلاصه تریپ غمگین بودی هیچ تضمینی نیست که ده بیست سال بعد خوش باشی.

اما من. این دو روز رو خوش بودم. دلیلی نمیبینم که خوش نباشم، اما میدونم اینکه احساسات به خرج ندم خیلی راحت ترم ولی آخه چه کاریه. بابا بذار یه خورده همه چیو مسخره کنیم.

همین الان فکر میکنم این سطر بالایی خیلی سبکه و حالم به هم میخوره.

خلاصه اینه حال و روز اوضاع جوی ما.

شاید

ژانویه 23, 2009

توی این بایدها، جمعه های «شاید این جمعه بیاید، شاید» یه نمه ناهمخونی داره.

می خواهم تنها باشم. می خواهم؟

ژانویه 16, 2009

می دانم اگر بنویسم گراش اینجا بیشترتر لو میرود اما هیچوقت همچین اشتباهی نمیکنم.

یک افسانه شیرازی

ژانویه 16, 2009

بعد از ده سال نوزاد به دنیا می آید. پرستار او را دارد می برد اتاق نوزادان که نوزاد بدون اخطار قبلی می گوید «بیست و پنجم دی برف می آید…». پرستار جیغ می زند و یه سکته کوچولو، نوزاد از دستش می افتد و تلاش ده ساله پدر و مادر به فاک فنا می رود.  پدر نوزاد: اگه راست گفته باشی و بیست و پنجم برف بیاد که هیچ وگرنه می کشمت.

نکته: اتفاق در اوایل دی ماه افتاده.

مشاهده نگارنده: بیست و پنجم دی برف آنچنانی نیامد اما بعد از ظهر که از پارامونت رد می شدیم یه چار پنجتا دونه برف اومد، تا نظر پدر نوزاد چه باشد.

و…: آیا نوزاد نمی تونسته یه دقیقه دندون رو جیگر بذاره تا برسه یه جای مطمئن؟ آیا مسئله مهمتری نبود که درباره اش صحبت کنه؟ آیا بهتر نیست پرستاران محترم از این واقعه و وقایعی از این قبیل درس عبرت گرفته و نوزادان رو یه نمه محکمتر بگیرن یا خودشونو به زنجیر چرخ و جلیقه نجات و وسایلی از این قبیل مجهز کنن؟ راستی نقش مادر نوزاد در این حکایت چیست؟

و این بود یکی از افسانه های شیرازی.

در پارتی به شما خوش می گذرد

ژانویه 9, 2009

فیلم پارتی را با اکراه نگاه کردم. دو هفته قبل. فقط میدانستم ادوارد بیلک کارگردانی کرده و پیتر سلرز که از حالا باید بگویم فقید، بازی. فیلم که شروع شد تازه فهمیدم پیتر سلرز نقش یک بازیگر هندی را دارد که تا میتواند به فیلم در حال ساخت گند می زند. بعد به اشتباه او را به میهمانی تهیه کننده ی فیلم نابود شده توسط باکاشی که همان سلرز باشد دعوت می کنند و آنجاست که تا آخر فیلم باکاشی با هر قدم که برمیدارد یک خرابکاری به بار می آورد و جالب اینکه به هیچ وجع سلرز حتی سعی هم نمیکند بامزه باشد، همینطوری هم شما دارید میخندید. البته فیلم در یک سوم پایانی کمی جدی تر می شود و حالا باکاشی است که آمریکایی ها را دست میاندازد. در قسمتی، باکاشی بعد از دست دادن با بازیگر آمریکایی وسترن، در حالی که دستش را گرفته می گوید باعث افتخار منه که دستم توسط شما له بشه. لهجه ی هندی آمریکایی سلرز اینقدر بامنک هست که از همان ابتدا ما فراموش میکنیم چه کسی دارد نقش یک هندی ساده را بازی می کند.

خلاصه بعد از مدت ها آنقدر خندیدم که اشکم دراومد. البته همان غافلگیری هم خودش میتونه دلیل حال کردنم با فیلم باشه. بعد که دیدین نگین بابا این چقدر بی جنبه بود. من که از کشف بسیار دیر سلرز و بلیک کیفور شدم.

ودیگر فیلم ها

فلندرز، پیشنهاد نمیشود. فیلمی درباره جنگ عراق و فرانسوی ها. البته ببینید هم ببینید. به من چه.

شهر ارواح، یک حس ششم کمدی. زیاد ازش نباید انتظار داشته باشید اما میشه دید.

کوری

ژانویه 9, 2009

کوری را دیدم.

اینکه تمام آدم ها عضوی را از دست بدهند که یکی از مهمترین اعضای بدن باشد، باید چگونه برخورد کنند؟ با هم مهربانتر باشند؟ به این فکر کنند که این یک امتحان برای محک انسانهاست؟

اما یک چیز هست. اگر چند نفر چشمها را از دست بدهند ممکن است اتفاقی بیفتد و مهم باشد و آنها به درکی از این وضعیت برسند و معنایی از آن بیابند، ولی فکر کنید همه آدمها کور باشند، در مفهوم فیزیکی و معنایی آن. خوب چه فرقی می کند؟ مثل اینکه همه آدمها مژه نداشته باشند. یا بستی نخورده باشند. هیچ معنایی ندارد. یک چیز عادی است. بعد از مدتی همه آن می شوند که بودند. اگر تمام آدم ها کور شوند و باز بیاییشان را بدست بیاورند. آنها که از همان ابتدا چشم نداشتند که چیزها را ببینند، همانند و آنها که میدیدند، همان. آنها که با چشم، کور بودند، بی چشم، همانند و آنها که با چشمها آدم، میدیدند، بی چشم هم میبینند. فقط میماند زن قصه که از اول تا آخر هیچش نمی شود. او درد می کشد و درد می کشد بین این همه کور و امتحان سخت تری را پشت سر می گذارد.

فیلم زیبا بود.

از مرالس فیلم شهر خدا را دیده بودم. از گائل گارسیا برنال بازیگر، عشق سگی و یا ماما تامبین را دیده ام و همینطوری فکر می کنم این آدم فقط می توانست بازیگر شود. اما اینجا خیلی از شخصیتش جا خوردم.

کتاب ساراماگو را نخوانده ام. بلم سنگی را خوانده بودم و حال و هوایی مشابه داشت. شاید اینکه می دانستم فیلم چگونه قصه ای میگوید دیدنش راحت بود.