توی تاکسی، راننده یکی دیگر را هم روی صنلی جلو سوار می کند، می شناسدش. جوان جویده جویده نان را که به بغل گرفته تعارف می کند و احوال می پرسد. کمی که می رویم آرام آرام می گوید یک لیوان آب هویج بستنی به من داده دو هزار وپانصد تومان! انگاری آخر الزمونه. بعد از دو ثانیه خواب خواب است. چیزی بلغوری میکند و نشئگی اجازه اش نمیدهد. راننده او را نگاه میکند و از آن لبخندهای معنی دار که باید و از آن سر تکان دادن ها. بعد جایی می ایستد و به من می گوید بروم عقب. می خواهد او راحت چرت بزند.
بایگانیِ دسامبر, 2008
نان
دسامبر 26, 2008میکی ماوس
دسامبر 24, 2008ساعت نه و نیم شب توی پیاده رو، ملت به خانه ها برمی گردند. خانواده ای متشکل از مادر، دختر، باز هم دختر و پسر کوچیکه از جلوی مغازه رد میشوند. مرد توی لباس میکی ماوس دارد راه میرود جلوی مغازه. دحتر تلپی میزند پس کله میکی و حانواده به خنده میگذرانند. میکی ماوس توی دلش خواهر مادر میدهد.
شیخنا چنین گفت4
دسامبر 19, 2008شیح گفت: دلیل اینکه هیچ گاه از وجود شیئی نورانی در منزل و یا بر سر راه یا در خلوت با شما سخن نگفته ام این است که باور نمی کنید و هیچوقت هم نخواهم گفت. و اینچنین هم شد.
(پانوشت راوی: یک وقت فکر نکنین این نوشته به مسئله ای ربط داره. چون اونقدرا هم از قافله عقب نیستیم.)
و شیخ گفت: چون حکایات ما بیاید ناچار راویان به لغزش درافتند و گاه روایت خویش را حاشا کنند. و این از سنگینی بار سخنان شیخ بوده بر دوش ما راویان.
روزمرگی1
دسامبر 19, 2008برادر افغانی دو مدل گوشی سونی را از توی ویترین انتخاب می کند. کا320 و کا 800. قیمت می خواهد می گویم اولی 75 هزار تومان و دومی 180 هزار. خوب نگاه می کند. می گوید خوب این هر دو که یک چیز است چرا اینقدر گران؟ کا800 را 90 هزار بده ببرم. می گویم کا320 را ده سال قبل ساخته اند و کا800 مال امسال است. این مموری می خورد آن یکی نه، دوربین خوب تر، بدتر. بعد دو هزار تومان بیعانه می گذارد و می گوید دو روز دیگر می آیم و کا800 را برایش کنار می گذاریم. همانطور که برادر افغانی می رود برای چهارمین بار یکی از پله ها کله پا می شود. میانگین روزانه چهار سقوط در روز است. و اینچنین است.
شیخنا چنین گفت 3
دسامبر 19, 2008و شیخ گفت: دنیا جای بهتری برای زندگی بود، اگر که دنیا جای بهتری برای زندگی بود.
انذر احوالات فیلم و این روزها
دسامبر 12, 2008از این فیلمای داستانی روکه دیدین توی تلویزیون به نام فیلم سینمایی نمایش میدن. خوب این «چارچنگولی» وارونه است یه برنامه طنز رو توی سینما نمایش دادن. البته نمیتونم منکر خنده دار بودن خیلی از قسمتای این کار بشم ولی در کل مثل اینه که از دو تا بازیگر بانمک مثل رضویان و شفیعی جم با یک طرخ چیزی به نام فیلم سینمایی درست شده. بین آتش سبز با این فیلم این یکی رو نگاه کردیم و خوب پشیمون هم نیستم. یه کم که خندیدیم.
anchorman. میگفتن خوب نیست اما غلط زیادی میکردن. فیلم داستان یه گوینده خبره تو دهه شصت. یه گروه خبری عجیب غریب که گل سرسبدش ویل فارل با سبیلی کت و کلفته احتمالا تو step brothers بهتر دیده شده.
dont tell. فیلمی ایتالیایی که نامزد اسکار هم بود. همین هم کار رو خراب میکنه وقتی انتظار آدم بالا بره. پیشنهاد من اینه که هیچ فیلمی رو با پیشداوری نگاهنکنیم تا همیشه یه ته لذتی بمونه.
the good theif. نیک نولتی رو یا ندیدم یا یادم نمیاد کجا دیدم اما برا این فیلم عجب انتحابیه. یه دزد خوب که تو ایندوره زمونه نعمته. امیر کاستاریکا هم یه نمه بازی میکنه. یک داستان قدیمی چندتا خلاف کار جمع میشن تا به ما یه دزدی معرکه رو نشون بدن. چفت بست درست حسابی داره. فیلم راحت و قشنگی بود.
the 40 year-old virgin. آخرش این فیلمو دوباره گرفتم. فیلم بامزه ای بود. خوب شد گرفتم.
get smart. این هجویه جیمز باندی گاهی وقتا بهتر از خود جیمز باند بود. من همینطوری الکی الکی از این استیو کارل داره خوشم میاد.
ماداگاسکار 2. همیشه قسمت دومی ها ضعیف ترند. اینم همون.
darjeeling limited. من که نتونستم برای اینکار وس اندرسون ژانر درست حسلبی انتخاب کنم جز فیلم معنا گرای خوشکل هجو. داستان سه برادر عجیب غریب که میرن هندوستان اون هم به اجبار برادر بزرگتر داغون شده توی یه تصادف برای پیدا کردن مادری که یه جا تو بیابون رفته راهبه شده.
خلاصه این فیلمها مشاهده شد. تمامش رو پیشنهاد میدم. چون هر کدوم جذابیت خودش رو داره.
البته اگه مثل من تنها کاری که ترجیح میدم به جز اجباری های روزانه انجام بدم فیلم ببینین. هفته ای یه بار میتونم دوری تو اینترنت بزنم و کم پیش میاد حال کنم اینجا بیام. خلاصه میگذره. خدا کنه امشب رو مجبور نباشم بشینم یوزارسیف رو تحمل کنم. بشینم یا جشن بزنر یوسا رو ادامه بدم یا step brothers رو ببینم.
راستی موبایل نمیخواین؟ مسخره، کسی ایجا نیست که..