روي اين كوه
تخته سنگي كه مشرف به شهر
منم كه نشستهام.
گاهي ميآيد، ميرود
از شهر و به شهر
باد است كه يادها را به ذهن
خاطرات را روان
وچيزهايي كه نديدهام
نميدانم را
ميگويد.
ميخواستم به دورتر رفته باشم
و گاهي خبري باشم
يادي كوتاه، نبودني
آنقدر كه پوستم را نشناسم
و لحن صدايم خاطرهي كسي نباشد.
روي تخته سنگي مشرف به شهر
نه آنقدر نزديك
كه از چشمهايم بخواني
فرداي كودكان شاد را
نه دور
كه لمس ديوارهاي سست شهر
پوست را نخراشد.
دارم خندهها را مرور ميكنم
و تمام اين تكرار را
شانههاي لرزان نخل
آدمها را به خود ميخوانند
مرداني كه از آن طرفترها
صدايشان گاهي
و زناني كه دلشان از دريا ميگذرد.
دارم خوب گوش ميدهم
آدمها،
زخم و زيور اين پوست
و آنهايي كه از خيابان به دشتهاي خشك، ميگريزند
به دامن كوه.
من سكوت بودهام
ميان چشمهايت
سكوت بودهام
ميان بودن و دستهايت.
مرا به كناري ببر
جايي كه نجواي درختان فريادي و
ردپاي ابرها
تنم را به كودكي بخواند.
من نگفتنم گرفته بود
ميان اشكهاي تمام كودكان
ميان بند بند انگشتاني خسته، سر ظهر
ميان دردهايي كه در قصههاي هر تناند.
در چشمهايم هراس نبود،
سكوتي دلمه بسته از
آدمهاييست كه ديدهام.
من تو را
وقتي كه در خواب
ديوارها برداشته ميشوند
ديدم
از پشت شيشههاي مه
تو را ميبينم
كه از كوچه رد نميشوي
راه نميروي از پيادهروهاي وحشي
دورتر و دورتر
نشستهاي كنارم و
موهايت كه باد را ديوانه خواهد كرد.
آنقدر دورم كه نفهمي از صداي لرزانم
نامت را.