خواب

By سعید

داشتم توي خيابان گله گشادي راه مي‌رفتم كه به اسكلت فلزي ساختمان بزرگي رسيدم. مي‌خواستم يكي از من با ساختمان عكس بگيرد. بعد راه مي‌رفتم كه به ذهنم رسيد كاش وقتي ساختمان كامل شد يك عكس ديگر هم بگيرم منتها اينبار من اسكلت باشم.

خلاصه رفتم جايي كه يه عده داشتن فوتبال بازي مي‌كردن. يكي از اقوام خودمونو ديدم.

بعد

با همون قوم و خويش دور كه همچين گردن كلفتي هم براي خودش شده بود، با يه عده ديگه بالاي كوهي لم داده بوديم و هوا خوب بود و تك و توكي جونوري اونجاها براي خودشون مي‌چريدن. داشت درباره ماجراهايي با دوستاش توي بلژيك چيزي رو تعريف مي‌كرد. يه نمه نظامي بود حكايتاش.

و بعد

(يه بار بيدار شده بودم و دوباره خوابيدم)

انگار كه آخرالزمان شده باشه. نميدونم فقط من بايد مي‌رفتم يا همه مردم دنيا. يه نقشه كامل زمين پهن شده بود و كل قاره‌ها يه طرف، يه جزيره كوچيك اونورتر از ژاپن، يه طرف. مقصد هم همونجا بود. نقشه دنيا انگار كه كامل لود نشده باشه بعضي قسمتاش سفيد بود و خلاصه نشستم تصميم گرفتن كه از كجا برم آخر دنيا. هر جايي كه فكرشو ميكردم خروار خروار عكس از نشانه‌ها و نمادهاش جلو چشمم ميومد. يه دفعه تصميم گرفتم. «بانكوك». يكي از عكسا مراسم خاصي رو نشون ميداد كه ملت از شدت گرما چيز زيادي تنشون نبود و همه يه ليوان دستشون و خوش و خرم. خلاصه يه چشم به هم زدن اونجا بودم. هنوز تكون نخورده بودم كه (براي سومين بار) محمود ظاهر شد. با يه نفر دست در گردن هم، خوش و خرم يه ليوان هم دستشون بود. فكر كنم تا منو ديد خودشو از مردك جدا كرد، ليوانو انداخت و طوري كه من بشنوم ميگفت بعد بيست و يك سال ميخواي كار دستمون بدي؟ من پيش خودم فكر ميكردم حالا چرا بيست و يك سال؟ پس آخر دنيا رفتنمون چي شد؟

اگر بيند كه سگي او را بگزيد دليل كه او را از دشمن گزند رسد.

اينم تعبير خواب دو شب قبلم. خدا به خير كند.

برچسب‌ها: , , , ,

يك پاسخ برايش بگذاريد